‏نمایش پست‌ها با برچسب آندره تارکوفسکی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آندره تارکوفسکی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ خرداد ۲۰, پنجشنبه

دانلود فیلم Stalker 1979 استالکر با زیرنویس فارسی

imdb: 8.1/10
کارگردان: آندره تارکوفسکی



http://www.mediafire.com/?geztzyhywzn
http://www.mediafire.com/?zotnjmdjzln
http://www.mediafire.com/?y0nn52hvxju
http://www.mediafire.com/?zdmzryeqdy0
pass: asanfilm.blogspot.com
یا
asanfilm1.blogspot.com
زیرنویس
http://www.all4divx.com/subtitles/Stalker/Farsi+Persian/1

مهم نیست که استاکر تارکوفسکی را دیده اید یا نه. کافی است تصور کنید یک نویسنده داریم، یک دانشمند و یک درویش. البته حتم یقین منظور تارکوفسکی آن درویشی که من می گویم نیست و برای همین هم اسمش را گذاشت استاکر؛ کسی که راه را از چاه تشخیص می دهد. اما از آنجا که او فقط یک راه نماست و تمام هدف زندگی اش خدمت کردن به نفسی غیر از خودش است، می توان او را به پیری تشبیه کرد که هر چه می خواهد را دارد و حالا دیگر فقط به آن چیزی فکر می
کند که از آن مردم است؛ نفسی غیر از نفس خودش و هدفی جز هدف خودش. درویش درباره هر چیزی که بخواهد حرف می زند و طوری وانمود می کند که هر آن چه لازم است را دارد. اما نمود مادی «هر چه لازم است» را در زندگی او نخواهیم دید. کودکی افلیج و فقر مطلق و زنی عاصی. اگر استاکر را دیده اید، بیایید و اصل داستان را نادیده بگیرید و فقط به کاراکترها فکر کنید: نویسنده به محض رسیدن به منزل مطلوب، جایی که آرزوهایش برآورده خواهند شد، اعتراف می کند که علاقه ای به نوشتن ندارد. اما خب، جایزه نوبل ادبی هم بدک نیست. دانشمند بمب چند صد مگا تنی اش را رو می کند، با هدف نابود کردن هر چیزی که هست و نیست و برآورده شدن آرزویش را در نابودی می بیند. استاکر حقیقت را ندیده است و میلی به بر آورده شدن آرزویش ندارد. او از این که می رود خوشحال است؛ از اینکه سیال است و نقطه نهایی ندارد لذت می برد. او حتی از داشتن فرزند افلیجش رنج نمی کشد. سوال این است: او چه دارد؟ چه چیزی باعث رضایت درویش است؟ آرزویی که وجود ندارد؟ فرزند افلیج ولو در شرایطی که با قدرت چشم هایش اجسام را تکان میدهد؟ خب که چه؟ به چه کار می آید؟ ایمان؟ ایمانی که برای او استفاده ای ندارد جز دروری کردن از خطرات؟ در جریان بودن؟ مگر نویسنده و دانشمند در جریان نیستند؟ حتی اگر قدرت طلبی کورشان کرده باشد؟ آیا استاکر آرامش دارد؟ چه آرامشی که بعد از بازگشت از منطقه ممنوعه به گریه می افتد و از بی ایمانی آدم ها به ستوه می آید؟ مگر با چیز جدیدی رو به رو شده؟ مگر تا به حال راهنمای کسانی بوده که باایمان کامل دنبال بوی گوشت راه افتاده اند؟ آیا استاکر به بصیرتی آسمانی دست یافته یا صرفا فنی زمینی را آموخته؟ اشتباه نکنید این سوال ها هیچ ربطی به فیلم ندارد. این سوال ها به استاکر ها و درویش ها و تارک دنیا ها مربوط می شود

استاکر نیز مانند بسیاری دیگر از فیلم های تارکوفسکی بر پایه برداشتهای بلند و آرام گرفته شده است، با حرکات ریز و ماهرانه ی دوربین و پرهیز از شیوه ی معمول مونتاژ سریع جهت ایجاد روایت و صحنه های دراماتیک. در عوض نماهای بسیط تارکوفسکی به صورتی شاعرانه حقیقتی طبیعی را به نمایش گزارده است که به دور از هرگونه برداشتهای معمولی است.


بسیاری به غلط تمامی نماهای بلند و برداشت های آرام را به شاعرانگی مولف نسبت می دهند. اما اگر قبول کنیم که شاعرانگی عناصری زیبایی شناسانه همراه با ایجاز و ایهام و روان بودگی در معنا را همراه دارد، آن موقع است که بسیاری پشت این خط می مانند و تنها امثال تارکوفسکی از آن می گذرند. یعنی آنکه نسبت شاعرانگی فیلم را در تناسب آن با ویژگی های شعر جستجو کنیم و معیار محک ما از درون شعر باشد. هر چند که انگار باید در همین دسته شاعران سینماگر نیز تفاوتهایی قائل بود و انگار که این تفاوتها صرفا مربوط به نگاه سینمایی آنان نمی شود، بلکه باید ریشه ی آن را در شعر جستجو است. تفاوتی که به نظرم تارکوفسکی، کیارستمی و پازولینی را در سه راس مثلت این شاعرانگی قرار می دهد. به عنوان مثال اشعاری که در فیلم های تارکوفسکی بدان اشاره می شود، غالبا در یک کل واحد معنا پیدا می کنند، و تنها نمی توان با خواندن یک سطر به معنای آن پی برد. فیلم های وی نیز اینگونه اند، غالبا به شکل فراخی پیرامون موضوعات مورد علاقه وی گردش می کنند و واسطه های زیادی از استعاره و تشابه را در خود دارند. کیارستمی نیز به همین گونه است. علاقه وی به هایکو و انتقال سریع معنا و پیام شعر بدون واسطه را شاید بتوان به عنوان یکی از شاکله های اصلی سینمایی آثار او نیز محسوب کرد.


ژان لوک گدار در جایی گفته است که ترکینگ شات بیانیه اخلاقی است و بعد در ادامه نتیجه می گیرد که تمامی تصمیمات پشت دوربین که منجر به ترکینگ شات، نمای نزدیک، نمای معرف و نمای معکوس می شود، انتخاب های اخلاقی هستند. فیلم های آندری تارکوفسکی و مخصوصا استاکر تقریبا فاقد نماهای معرف هستند. نماها در فیلم به درک آنچه که پیدا نیست و آنچه که نمی فهمیم کمک می کنند. در استاکر، قابهایِ دَر ، تصویر را نصف می کنند و نادیدنی ها را افزایش می دهند. بر عکس انچه غالبا جریان دارد، دوربین تارکوفسکی دائما می خواهد برای ما محدودیت بگذارد، چیزی را به ما نشان ندهد و حالتی مغشوش ایجاد کند. او غالبا بر روی نماهای خیلی نزدیک پن می کند و یا از یک نمای بسته شروع می کند و سپس صحنه را بر ما آشکار می کند. برای بدست آوردن قلب چیزها، او هرگز از بیرون شروع نمیکند، اما از درون چرا (تفاوت نمای معرف و نمای نزدیک)


با نگاهی به شخصیت های فیلم استاکر به طور غریبی یاد زوج لگد ما شده، خسته و وابسته به خانه ی فیلم ” زن الکلی ” جان کاساویتس می افتیم. و با نزدیک شدن به شخصیت هاست که در می یابیم، این فیلم طولانی و متفکرانه هرگز تردیدی در بزرگی آنها نمی کند، هرگز قدمی به عقب برنداشته تا به نقصان شخصیت های آنها بپردازد و هرگز ما را در کاری که آنها می کنند شریک نمی کند. این فیلم ها بین شخصیت ها و دوربین رابطه ای حقیقتا گیج کننده برقرار می کنند، به طوری که حضور فیزیکی شخصیت نیز در فیلم حس می شود و همین حضور برای بیننده جذاب است.


استاکر مسئولیت اتفاقات سفر را بر عهده ی شخصیت های معنوی فیلم گذارده است، و بیانیه های اخلاقی کارگردان در قالب سوال و جواب شخصیت های فیلم بیان شده است. اما آنچه آنها به دنبالش هستند و انچه بدان دست پیدا می کنند همواره مبهم و متناقض باقی می ماند.


در غیاب نماهای معرف، تارکوفسکی از روایت علت و معلولی نیز در فیلم اجتناب کرده است. فیلم با نماهایی که نشان از عدم قطعیت دارند، آغاز می شود. و دانشمندی سوال می کند ” آن چه بود ؟ ” و بعد شرح پاره ای از شایعاتی که پیرامون برخورد شهاب آسمانی با زمین و از دست رفتن ارتش اتفاق افتاده ادامه پیدا می کند تا انکه در آخر می گوید ” نمی دانم…”


تارکوفسکی در ساخت فیلم چندان به رمان ” گردش کنار جاده ” وفادار نبوده است. و در این فیلم نیز همانند انچه در سولاریس از او دیده ایم، نشان داده که چه انعطاف پذیری زیادی در برخورد با فیلمنامه و تلفیق آن با مفاهیم فلسفی و متافیزیکی مد نظر خود دارد.


اما اثرات تفکرات مارکسیستی نویسندگان رمان هنوز در فیلم هویداست و تارکوفسکی نتوانسته و یا نخواسته تا آنها را کاملا از بین ببرد. با یک خوانش انتقادی در یک زمینه ی مارکسیستی تا اواسط فیلم کماکان می توان استاکر را یک شیاد قلمداد کرد و قوانین مبهم و بی چون و چرای منطقه را به سان ایدئولوژی. اما به مرور تارکوفسکی از اولی فاصله گرفته و در خصوص دومی، بدلیل مشابهت آن تفسیر با تفسیرهای مورد علاقه اش پیرامون تجربه های معنوی و انسانی چندان اختلالی ایجاد نمی کند ( برای توضیح بیشتر در این خصوص باید بگویم که اگر هر دو روش و نگاه را به عنوان دو دستگاه سیستماتیک فرض کنیم، این سیستم ها برای جلو رفتن و کار کردن دارای زیر سیستم هایی هستند که از ارتباط و تعامل این زیر سیستم هاست که آن دستگاه به حیات خود ادامه می دهد، هریک از این زیر سیستمها نیز دارای کارکردهای مجزایی هستند، منظور من در اینجا آن است که بسیاری از کارکردهایی که در روش و نگاه متافیزیکی تارکوفسکی به زندگی وجود دارد را می توان مشابه با مکانیزم ها و کارکردهای دستگاه های ایدئولوژیک فرض کرد. البته بدیهی است که امکان آنکه این دو نگاه از یک نقطه شروع کنند و مسیرهای متفاوتی را دنبال کنند زیاد است، اما کماکان نمی توان مشابهت حتی جزیی این دو نگاه را نفی کرد. چرا که در مقام مقایسه نیز، هنگامی که چنین نگاه مبتنی بر ” ایمان ” را بررسی می کنیم، می توانیم آن را به مراتب نزدیک تر از نگاهی انسانی، عقلانی و زمینی به نگاه ایدئولوژیک در نظر بگیریم.)


شاید آنچه از ابتدا به فهم ما از فیلم کمک می کند، شناخت تارکوفسکی و دنیای مورد علاقه اش است که موجب تعبیر کدهای فیلم به شکلی معنوی تر و انسانی تر می گردد. کاراکتر استاکر نیز بسیار شبیه کوین در سولاریس و آندری ربلوف است که هدفی ورای واقعیت دارند، حتی در قرن پانزدهم. این شخصیت های اصلی فیلم چیزی بسیار فراتر از واقع گرایی سوسیالیستی را بازگو می کنند و به هیچ وجه با تعریف و مفاهیم آن دنیا هماهنگ نمی شوند.


استاکر به نیاز انسان به ایمان در حالی که در بیرون دنیای مرسوم اعتقادات قرارگفته ، اشاره می کند.


سه مرد مانند بازی بچه ها به سمت منطقه حرکت می کنند و یکی شان راهنماست، قدم در جای یکدیگر می گذارند، از راهنمای خود تقلید می کنند، از جانب راهنما توبیخ می شوند، راه های مسخره ای برای عبود خود اختراع می کنند و سعی می کنند که حتی الامکان در طول مسیر از هم جدا نشوند. یک قدم به جلو و دو قدم به عقب. انگار در یک میدان مین قدم می گذارند که هر قدم اشتباه منجر به بی ایمانی شان می شود و برعکس، هر قدم صحیح آنها را به سمت ایمان می برد. سفر به منطقه اهمیتش نه به خاطر قدرت آنجا؛ که هیچ کس در آن نیست، بلکه به خاطر وجود و واهمیت رمزآلودش است و تنها چیز وحشتناک در انجا ماهیت رمز آلود منطقه است. در انتهای سفر ایمان دیگر موضوع بحث نیست، هر سه در بیرون اتاق می ایستند تا به معمای منطقه احترام بگذارند. معمای درون خودشان و قدرت استعاره. و صحنه ی پایانی، صراحتا حضور معجزه را در فیلم نشان داده است.


ویلادیمیر شارون، می گوید : ” تارکوفسکی بدون هیچ چون و چرایی به معجزه باور داشت. او عمیقا به بشقاب پرنده اعتقاد داشت و حتی ادعا می کرد که یک بار یک بشقاب پرنده در نزدیکی خانه اش در مایاسون در استان رایزین دیده است . و غیر ممکن بود که می شد او را در این خصوص متقاعد کرد. او هیچ شکی در خصوص وجود موجودات غیر زمینی نداشت. و جالب انجاست که این عقاید را به خوبی با باورش به خدا ترکیب می کرد، او انجیل متی و لوقا را به خوبی می شناخت و و تمام متن آن را حفظ بود.”


نمای پایانی فیلم در نگاه اول یادآور معجزه ی شگفت انگیز اوردتِ درایر است: بچه ای که با نیروی تله پاتی خود و حرکت دادن لیوان بر روی میز، قوانین منطق و فیزیک را به چالش می کشد. فیلمی که در انتها نیز شواهد بهتر و روشنگرانه تری ارائه نمی کند. اما بازی ها و حرکات در استاکر مانند هر چیز دیگری در فیلم پیچیده، در مقابل هم و پیشنهادی است به جای آنکه قطعی باشد. کودک همچون وسایل خانه به ما نگاه میکند. وسایل خانه مانند انچه در ابتدای فیلم و در هنگام عبور قطار مشاهده کرده بودیم، به شکل نامنظمی حرکت می کنند. مکانیک معجزه. شبیه تمام حقه های شعبده، فیلم سوالی درباره تفکر درباب وجود و تفوق روح خدا از ما نمی کند، اما می خواهد تا ما نحوه ی انجام معجزه را حدس بزنیم، که نمی توانیم، و از وهم لذت برده و قدرت استدلال را برای لحظه ای فراموش کنیم. برای تارکوفسکی در غیاب ایمان، دو چیز برای همیشه با هم مرتبط خواهند شد: بی ایمانی و معلق بودن در فضای بی ایمانی. دانشمند و نویسنده. دلیل و حیرت.


بر خلاف عمده کارهایی از این دست، استاکر زندگی فعلی را ارج می نهد، به جای آنکه از نو ایجادش کند، بازتابی از آن ارائه کند و یا بخشهایی از آن را به خواست خود نقل کند.


تفاوت بین تئوری تارکوفسکی و تئوری واقع گرایی کلاسیک شاید همان جمله ی معروف کراکوئر در ” تئوری فیلم ” باشد. آنجا که می گفت : ” تمام اینها یعنی انکه فیلم ها سطحی اند. آنها بسیار سینمایی به نظر می رسند، و نسبت بسیار اندکی با ایدئولوژی ها، روحیات و زندگی دورنی ما پیدا می کنند.”


تارکوفسکی بازیگران را به دو گروه، آنهایی که دنیای دورنی را می سازند و آنهایی که حقیقت را بازسازی می کنند تقسیم می کرد و خود، جایی در جلوی آنها می ایستاد. بازَن نیز تقسیم بندی مشابهی را ما بین کارگردانان ممتاز بین سالهای 1920 تا 1940، یعنی، فرمالیست ها ( آنهایی که ایمان خود را بر تصویر می گذارند) و واقع گرایان( آنهایی که ایمان خود را در حقیقت می بینند) انجام می دهد. اما سوال آنجاست که چطور واقع گرایی تارکوفسکی با تئوری های هر دوی آنها متفاوت است ؟ احتمالا جواب را باید در رویا پردازی دوربین وی جستجو کنیم.


کراکوئر معتقد بود که سینما نیز به صورت ذاتی و در مشابهت با عکاسی برای ثبت وقایع فیزیکی مناسب است: ” فیلم… منحصرا برای ثبت و نمایش حقایق فیزیکی است و برای همین است که جذب آن شده ام.” برای تارکوفسکی اما حقیقت انگار که همیشه که یک از صافی رد شده و آنچه دوربین بصورت مکانیکی ثبت می کند تنها بخش کوچکی از آن کل بزرگی است که بین مثلث، آنچه ثبت می شود، چگونه ثبت شدن و تجربیات کارگردان قرار دارد. بنابراین در جایی که کراکوئر و بازَن هر دو از استفاده طبیعی دوربین غیر مداخله گر و خیر خالق، در خصوص ثبت ابژه ها سخن می گویند، تارکوفسکی از آن برای ورود به دنیای درونی و ذهنی استفاده می کند.


آنچه تارکوفسکی به عنوان مرز سلامت انسانیت در نظر داشت، و چگونگی این مفهوم در فیلم ها و شخصیت های فیلم هایش، چیزی بود که به طور عمیق و فیلسوفانه ای به آن فکر می کرد.


برای تارکوفسکی، هنر تلاشی در جهت جبران مافات تفاوت بین راحتی و خوشحالی، فعالیت های معنوی و خلاقانه است؛ که در جوامع مدرن، به عنوان آخرین پناهگاه انسانیت و اهمیت وجود، نمود پیدا می کند. تارکوفسکی در جایی می گوید، “تمامی هنرهای نو پاسخی برای نیازهای معنوی امروز ماست. سینما، به عنوان یک اختراع تکنولوژیک، هنری است که بین انگیزه رشد انسانیت و دنیای واقعی مطابقت برقرار می کند. اما سینما به عنوان هنر، همچنان بایستی تا به نیازهای معنوی انسان پاسخ دهد.” اینجاست که می فهمیم برای مردمی که پذیرش معنوی تری از امور دارند، تارکوفسکی تجربه ی سینما را با تجربیات خالص مذهبی شان پیوند می دهد.


فیلمی که به بهترین وجه فلسفه ی هنر و زندگی تارکوفسکی را بازگو می کند، استاکر است. فیلمی علمی تخیلی که بر پایه پوچی و بیهودگی دوران مدرن بنا شده است.


دو مرد، یک نویسنده و یک دانشمند، عاری از هرگونه اعتماد به نفس، نفس، ایمان و توانایی عشق ورزیدن هستند. آنها مانند بسیاری از چیزهای اطرافشان از درون پوسیده اند. آخرین امید آنها، اتاقی است که در جایی حفاظت شده و ممنوع به نام ” منطقه ” وجود دارد و آنجا جایی است که عمیق ترین آرزوهایشان برآورده می شود.


فردی ملقب به استاکر، راهنمای آنان در رسیدن به آن اتاق آرزوها است. در حین سفر خطرناکشان، استاکر داستان خارپشت(استاکر قبلی) را تعریف می کند، که با آرزوی بازگشت دوباره برادر مرده اش به زندگی به اتاق رفت و هنگامی که به خانه برگشت دید به جای آنکه برادرش زنده شده باشد، خودش ثروتمند تر از گذشته شده است. منطقه آرزوی حقیقی و درونی او را محقق کرده بود. و اینگونه بود که وی در مواجهه با این حقیقت سنگین خودش را حلق آویز کرد.


داستان شامل دیدگاه تارکوفسکی به حقیقت و واقعیت است. ” هنر واقعی است، هنگامیکه تلاش می کند تا ایده ای اخلاقی را مطرح کند. واقع گرایی تلاشی برای رسیدن به حقیقت است.” تارکوفسکی نیز مانند اتاق آرزوها در استاکر، تمایلی به دنیای خارج نشان نمی دهد، خصوصا درباره حقیقت، برعکس گرایش وی به سمت دنیای ذهنی و درونی است. اتاق حقیقت عمیق شخصی، و نه واقعیتی که در سطح آرزویش را داریم، برآورده می کند.

منابع:
http://kamy.wordpress.com
http://crazycello.blogspot.com

۱۳۸۹ خرداد ۱۰, دوشنبه

دانلود فیلم Nostalghia 1983 نوستالژیا با زیرنویس فارسی


imdb: 7.9/10
کارگردان: آندره تارکوفسکی
درام، برنده جایزه بزرگ کن در سال 1983



http://www.mediafire.com/?don2knoqqfm

http://www.mediafire.com/?iyjmzyjmtwz
http://www.mediafire.com/?gllzwzmnlij
pass:
asanfilm1.blogspot.com
زیرنویس
http://www.all4divx.com/subtitles/Nostalghia/Farsi+Persian/1




اولین فیلمی که تارکوفسکی به کلی خارج از اتحاد شوروی ساخت نوستالژیا (1983) بود. فیلم که انرا در حوالی حمام های اب گرم وینونی در تپه های توسکانی فیلمبرداری کردند، درباره تبعید مردی روس است که می رود ایتالیا تا درباره زندگی یک اهنگساز روسی در قرن هفدهم تحقیق کند. وینسنت کنبی در نقدش در نیویورک تایمزنوشت: « گورچاکف خیلی کم تحقیق می کند و بیشتر در حال تفریح است، که اغلب شکل فلاش بک ها و تخیلاتی زیبا به خود می گیرد... زیبایی، به نظرم، واقعا موضوع این فیلم است... تارکوفسکی شاید یک شاعر سینما باشد اما شاعری ست با دایره ی لغات محدود. همان تصاویر در نهایت ملال اور، درهمه ی فیلمهایش تکرار می شود. همان چشم اندازهای مرطوب، مرداب ها، تپه هایی در مه و ساختمان هایی مخروبه با سقف هایی که از ان اب چکه می کند»  ایوت بیرو در ویلج وویس گرچه نگاهی انتقادی به تارکوفسکی داشت ولی نسبت به زیبایی فیلم گشاده روتر بود. او نوشت :« نوستالژیا به طرز باشکوه و ازاردهنده ای، چنان که در خود فیلم هم اشاره شده، زیباست، اما تا حدی به همین دلیل دچارعدم توازن می شود و متاسفانه در جستجوی نومیدانه اش برای یافتن زیبایی راه گم می کند.» جان پرسید:« ایا دشواری فیلم تارکوفسکی را جایزه هایش توجیه می کند؟ ایا این همه new statesmanکلمن در تشویش رازگونه در اینجا تجسم بیرونی اندوهی شخصی نیست ؟ ... ان مه ها، استخرها، و از همه مهمتر ان باران شدید....؟» فیلم در جشنواره کن برنده ی جایزه ی ویژه شد.

۱۳۸۸ اسفند ۲۵, سه‌شنبه

دانلود فیلم The Sacrifice(offret) 1986 ایثار با لینک مدیافایر و زیرنویس فارسی



imdb: 8.0/10
کارگردان: آندره تارکوفسکی
ایثار، تارکوفسکی



http://www.mediafire.com/?yrwwlblnydz
http://www.mediafire.com/?t1nx0b2mtm0
http://www.mediafire.com/?enez3wqdocz
pass: asanfilm.blogspot.com
یا
 asanfilm1.blogspot.com

نويسنده: مهسا علي بيگي


در ميان اساطير دنياي كهن ، اسطوره قرباني و پيشكش جايگاه ويژه يي دارد. بلاياي طبيعي ، مرگ و... نه در اثر روابط علي و معلولي مابين پديده ها كه زاده قهر و غضب خداي پديدآورنده آنهاست . خدايي كه براي فرونشاندن خشم و برگرداندن اوضاع به شرايط عادي بايد تحفه يي در خور وي تقديمش كرد. زماني اين اسطوره تبديل به يك تراژدي مي شود كه تنها راه بازگرداندن صلح و آرامش به جهانيان ارزاني داشتن وجود انساني باشد به يكي از ارباب انواع ، تحت عنوان «قرباني » گاه نيز اتفاق مي افتد كه شخصي خود را زير بار رسالتي عظيم حس مي كند و با اقدام به انتحاري آگاهانه در پي نجات انسانها برمي آيد و در واقع به نوعي «ايثار» دست مي يازد.
    در تحليل شرايط دنياي مدرن گاه به اسطوره هاي چندي از اين دست برخورد مي كنيم . از جمله مي توان به آثار سينماگر مشهور «آندري تاركوفسكي » اشاره كرد. ردپاي دغدغه عدول از قوانين طبيعت و ظهور آخرالزمان در كارهاي او بويژه آخرين فيلمش «ايثار» ديده مي شود.
    ايثار، داستان خانواده يي است كه در جزيره يي دورافتاده ساكنند. لوكيشن اين فيلم جزيره «گوتلند» در درياي بالتيك در ميانه سوئد و شوروي است . جزيره يي آرام كه حس زندگي و مرگ را توامان در انسان به وجود مي آورد. اتفاقات فيلم به ژوئن 1985 برمي گردد و احتمال بروز جنگ اتمي در نوزدهم ژوئن وجود دارد. جنگي كه در صورت وقوع همه چيز را ويران خواهد كرد و از نسل بشر چيزي باقي نخواهد گذاشت . در اين بين كسي بايد دست به اقدامي بزند اقدامي بي باكانه كه به قيمتي گزاف تمام خواهد شد. بهايي به اندازه متهم شدن به جنون و طردشدن از جامعه يي كه در پي نجاتش بوده يي .
    «الكساندر» هنرپيشه سابق تئاتر و استاد و پژوهشگر تاريخ هنر، قهرمان اين اسطوره است . مردي كه صورتك صحنه نمايش را كنار گذاشته و بر رسالتش وقوف يافته . در ابتداي فيلم الكساندر و پسر چهارساله اش كه به علت جراحي حنجره قادر به سخن گفتن نيست ، در حال كاشتن درختي خشك و بي برند. پسرك نماد نسلي است كه افرادي چون الكساندر در پي نجات آنند و همين نسل ادامه دهنده راه اويند. استعاره اصلي فيلم را هم مي توان در حكايتي دانست كه قهرمان فيلم در مورد درخت خشكيده براي پسرش تعريف مي كند. داستان راهبي كه هر سپيده دم به بالاي تپه يي مي رفت تا درختي خشك را آبياري كند و عاقبت پس از سالها درخت سبز شد. استعاره ايمان و اميد، اميد به بهبود وضع موجود از طريق اقدام به قرباني خويش و ايثار براي ديگران .
    علاوه بر خانواده الكساندر در ايثار شخصيت هاي ديگري نيز وجود دارند كه نقش دوتن از آنها از بقيه پررنگ تر و تاثيرگذارتر است : «اتو» و «ماريا».
    «اتو» استاد تاريخي بوده است كه اكنون حرفه يك پستچي را اختيار كرده . مردي است كه جملات نغز و باورنكردني به زبان مي آورد . نماد مرشد و راه بلدي است كه راه نجات جهان را به الكساندر نشان مي دهد آن هم به شيوه يي غير طبيعي . اتو همچنين سالروز تولد الكساندر را به وي يادآوري مي كند و در هنگام اهداي هديه تولد خود كه يك نقشه اصل از اروپاي سده هفدهم است در پاسخ به الكساندر كه مي گويد: «اهداي چنين هديه يي را بايد گونه يي ايثار دانست .»
    جواب مي دهد: «هر هديه يي گونه يي ايثار است ». از اين رو با توجه به مسووليت اتو شغل پستچي مناسبترين حرفه براي اوست . وظيفه پيام آوري . اتو پس از آگاهي از جريان حمله اتمي نوشداروي نجات جهان را در عشق ورزي الكساندر به «ماريا» معرفي مي كند.
    نقش ماريا را هنرپيشه يي غيرحرفه يي از اهالي جزيره گوتلند بازي مي كند. خانه او در فيلم خانه واقعي اين زن است در جزيره . خانه يي ساده و قديمي با اشيايي از قبيل قاب عكس ، روميزي پولك دار، گلدان و صليب و ارگ كه حالتي مقدس به محل سكونت وي مي بخشد. ماريا در طول فيلم خيلي كم حضور پيدا مي كند و اين وجهه رازآلود شخصيتش را بيشتر مي كند. ماريا زن جاودانه و مادر مقدس است و رابطه يي نزديك با پسر الكساندر دارد. تنها كسي است كه توانايي همراهي با الكساندر در انجام مسووليتش را دارد و عشق او مايه رهايي است . هم اوست كه در پايان فيلم جايي كه آمبولانس تيمارستان الكساندر را با خود مي برد با دوچرخه آمبولانس را دنبال مي كند.
    اما اوج تلاش الكساندر و ثمره ايثارگري او را در نما صحنه پاياني فيلم شاهد هستيم . جايي كه الكساندر دست به آتش كشيدن خانه اش مي زند. الكساندر ديگر به مرحله يي رسيده است كه مي تواند همه چيز را براي رسيدن به هدفش قرباني كند. از طرفي آتش نيز، پاك كننده ، تطهيركننده و جلا دهنده است . اين آتش زدن در نما صحنه يي 6 دقيقه يي به تصوير كشيده مي شود. نما صحنه يي نسبتا طولاني كه عمل جنون آميز قهرمان فيلم را به انجام مراسمي آييني مانند مي كند.
    فيلم ايثار، سرشار از مايه هاي مورد علاقه تاركوفسكي است كه در ديگر آثار وي نيز ديده مي شود. درون مايه هايي چون طبيعت ، عشق به مثابه عنصري ماورايي ، رويا و كابوس به عنوان عناصري كه قهرمان را در اتخاذ تصميمش قاطع تر مي كند، كودكي ، جنون و اميد و ايثار كه با بيرون آمدن پرده «ستايش شاهان محبوس » اثر لئوناردو داوينچي از تاريكي آغاز مي شود، بيان ديگري از مفهوم اين نقاشي است : تولد مسيح و آغاز دوراني نوين . همراه با پرده لئوناردو در آغاز فيلم قسمتي از شاهكار يوهان سباستين باخ «انجيل به روايت متي قديس » را مي شنويم . صداي زني كه مي خواند:
    «مرا ببخش خدايا،
    اشكهاي تلخ اندوهم را ببين
    به من نگاه كن كه دل و چشم ، هر دو، براي تو تلخ مي گريد.
    ببخش خدايا».
    وصيتنامه آندري تاركوفسكي با اين آواز شروع مي شود، آواز از مرگ مي گويد، اما مرگي كه در پي آن زندگي خواهد آمد. دعوت همگان به باور به دنياي معنوي ايثار خود تاركوفسكي و واپسين رسالت او.



    مهسا علي بيگي
    

دانلود فیلم The Mirror(zerkalo)1975 آیینه با لینک مدیافایر و زیرنویس فارسی



imdb: 7.9/10
کارگردان: آندره تارکوفسکی

فیلم آیینه، تارکوفسکی



http://www.mediafire.com/?ymzdnjvywhj

http://www.mediafire.com/?c5ndo2un1jj
pass: asanfilm.blogspot.com
یا
asanfilm1.blogspot.com
زیرنویس
http://www.all4divx.com/subtitles/The+Mirror/Farsi+Persian/1


دوربین آرام-آرام وارد داچا ( کلبه ی چوبی )  می شود، همانطور که نور درخشان خورشید وارد شده است،همانطور که آن توله سگ داخل شده است و همان طور که آوای آرام بخش پرندگان، اجازه ی ورود پیدا کرده است. به آرامی به کنار پنجره می رسیم. از قاب پنجره بیرون را می توان دید. مادر کمی آن طرف تر نشسته است. تنها است. آلوشا به سمتش می رود. لحظاتی بعد،این نما تمام می شود، در اوج سادگی، در اوج زیبایی. و فیلم آینه ی آندری تارکوفسکی فرصت تجربه ی چنین تصاویری است. تصاویری که از خانه، مادر، پدری که نیست، کودکی و جنگ می گویند، چرا که از خاطره سرچشمه می گیرند. خاطرات هنرمندی روس که پیش از آنکه فیلم اش را ساخته باشد، آن را زندگی کرده است.



فیلم آینه با یوری، همان پسر نوجوان که بسختی سخن می گوید،و تلاش او برای حرف زدن، آغاز می شود. او سرانجام به کمک مربی خود، بدون هیچ مشکلی، سخن می گوید: « من می تونم حرف بزنم.» بلافاصله بعد از این حرف اوست که تیتراژ و همچنین موسیقی باخ ، به طور همزمان، آغاز می شوند. اکنون همه چیز برای

تارکوفسکی فراهم است. او می تواند از خاطرات، کودکی و رنج هایش سخن بگوید.بابک احمدی در تعبیری زیبا،صدای یوری را وقتی می گوید « من می تونم حرف بزنم»،به نگاه چشم هایی همانند می داند که ناگهان بینا می شوند.



فیلم آینه با فریاد از سر شادی پسری دیگر ( این بار، پسری خردسال ) به اتمام می رسد. گویی حالا کههنرمند از گذشته رها گشته، آینده را فریاد می زند: «خاطرات کودکی که سال ها مرا رنج میدادند به ناگاه محو شدند. سرانجام کابوس خانه ای که بیشتر سالهای کودکی من در آن سپری شده بود، از بین رفت. سالها پیش می خواستم خیلی ساده قلم را روی کاغذ به حرکت درآورده و خاطراتم را بنویسم. آن روزها هیچ به فکر ساختن یک فیلم نبودم. بیشتر به فکر نوشتن داستانی بودم درباره ی سال های جنگ.» در این حرف ها تارکوفسکی از خاطراتی می گوید که او را دچار رنج کرده بودند. از کابوس هایی که دیگر از بین رفته اند. فیلم آینه، تجلی همین رنج ها و کابوس هاست:

در فضایی که باد بی رحمانه می وزد، درختان دائم به این طرف و آن طرف می روند، پرنده ای ازشیشه ی شکسته ی پنجره ای به بیرون می پرد و خلاصه گونه ای ترس همه جا را فرا گرفته است ( از آن ترس ها که نمی دانیم از کجا می آیند )، در نمایی  دور، کودکی خردسال را می بینیم که به طرف خانه می رود. در نمای بعدی،  پسرک
به کنار دری رسیده، سعی می کند در را باز کند. تلاشش اما بی نتیجه می ماند.لحظه ای بعد پسرک از کادر خارج می گردد. ناگهان در باز می شود، آرام-آرام. همراه با صدایی که مشخصه ی هر در قدیمی لولایش روغن کاری نشده است. پشت در مادر  نشسته است. نزدیک اش سگی ایستاده. با یادآوری دیگر شخصیت های
سینمای تارکوفسکی، حضور سگ در این صحنه را نشانی از تنهایی و رنج مادر می دانم. و نگاه مادر  در این صحنه، گواهی است برحرف من. گویی که نگاهش  دردهایش را فریاد می زند. دردهایی که در آغاز فیلم، به گونه ای دیگر قابل درک است:
در حالی که باران می بارد، مادر نزدیک پنجره نشسته، می گرید. ناگهان خبری می رسد: انبار آتش گرفته. لحظاتی بعد وقتی او را می بینیم که خونسردانه ( در حالی که دست به سینه بر لبه ی چاه نشسته است.) منظره ی آتش سوزی انبار را تماشا می کند، شاید دچار حیرت شویم. اینکه چرا مادر در برخورد با آتش سوزی انبار چنین بی تفاوت است. دقایقی بعد وقتی همراه خود او ( مادر ) به چاپخانه ( محل کارش ) می رویم و با او در حالی همراه می شویم که گم شدن مقاله ای آشفته اش کرده است و در واقع رنج هایش را می بینیم، آنگاه شاید در بازبینی صحنه ی آتش سوزی ابتدای فیلم، عکس العمل مادر را چندان غیر معمول ندانیم. میان این همه درد، آشفته نشدن برای یکی از دردها،چندان هم غیر معمول نمی نماید.

در آینه بادها می وزند. عجب هم می وزند! جدا از آن باد مرموز آغاز فیلم، در کابوس ها نیز، حضور سنگین باد، انکار ناپذیر است. همچون آن کابوسی که در آن دوربین با دنبال کردن آلوشا، که انگار از چیزی ترسیده ، به داخل داچا می رسد. در آنجا باد، پرده های سفید رنگ را به داخل می راند. انگار اینجا مرکز ناامنی هاست. و درون داچا، همچون بیرونش ، هراسناک است. در این فضای هراسناک، ناگهان آینه ای پیدا می شود. در دل داچا. و از میان قاب این آینه، تصویر آلوشا، طفل پنج-شش ساله ی روس، را می نگریم. گویی هنرمند از مخاطبش درخواستی دارد. انگار که از تماشاگر می خواهد که به آینه ی ذهن او بنگرد. بله، آینه ی آندری تارکوفسکی. و تصویر آلوشا در قاب این آینه از طرفی، تصویر کودکی تارکوفسکی است، و از طرفی دیگر، همچون تصویری هراسناک از ملتی درد کشیده می ماند. آری، ترس و هراس آلوشای کوچک، ترس و هراس ملت روس دوران جنگ را به یاد می آورد.

 بگذارید به سراغ قابی مشابه برویم:

در آغاز آینه ، وقتی خبر می رسد که انبار آتش گرفته ، پسرک را می بینیم که چقدر مشتاق تماشای آتش سوزی است. به سرعت از کنار میز بلند می شود و به سمت در می رود. دوربین تارکوفسکی اما، او را تعقیب نمی کند. در عوض، به آرامی به کنار آینه ای می رسد. از قاب آینه همان کودک را در کنار پسرکی دیگر می بینیم. در چارچوب در ایستاده، صحنه ی آتش سوزی انبار را تماشا می کنند. و بدین سان ، درد و رنج کودکی تارکوفسکی قاب گرفته می شود. به نظرم،رنج ها و ترس ها، در آینه ی تارکوفسکی زیباترین شکل خود را پیدا کرده اند.آری،رنج های زیبا، ترس های زیبا و سینما ی زیبا.


 سخن آخر

نمی دانم آینه را دیده اید یا نه. شاید هم دیده و قصد دوباره دیدنش را دارید. شاید فکر کنید با فیلمی رو به رو هستید که سخت می توان دیدش و با آن ارتباط برقرار کرد. فیلمی که داستانی نامشخص دارد. به شما اما خواهم گفت، آینه ساده ترین داستان تاریخ سینما را دارد و همانطور که خود تارکوفسکی گفته: حکایت یک خانه ی قدیمی است

۱۳۸۸ بهمن ۲۳, جمعه

دانلود فیلم Andrey Rublyov1966 آندره روبلف با لینک مدیافایر


imdb: 8.1/10
کارگردان: آندره تارکوفسکی
فیلم اندره تارکوفسکی، اندره روبلوف
http://www.mediafire.com/?y0z4mlzzhru
pass: asanfilm1.blogspot.com
آندره تارکوفسکي             
 Andrei Tarkovsky
 آندره تارکوفسکي کارگردان روسی، در منطقه ی ایوانوونای شوروی به دنیا امد. پدرش شاعر برجسته ارسنی تارکوفسکی و مادرش ماریا ایوانووا ویشنیاکووا بود. فیلم های تارکوفسکي مضامین فلسفی و شاعرانه دارند. از این رو تارکوفسکي را شاعر سینما لقب داده اند. از مشخصه های اصلی فیلم های او ریتم کند و سکانسهای طولانی هستند. به عنوان مثال در فیلم نوستالژیا دقت کنید به سکانسی که شخصیت اصلی فیلم می خواهد با شمع روشن از عرض رودخانه بگذرد.
Katok i skripka
تارکوفسکي در هنگام تحصیل دو فیلم کوتاه ساخت ، امروز مرخصی در کار نیست ( 1959 ) و فیلم پایان نامه اش غلتک ویولن ( 1960 ) . این اخری ، که در جشنواره فیلم نیویورک برنده جایزه ای شد، درباره رفاقتی است که میان یک راننده غلتک خشن و پسربچه ویولونیست نحیفی ایجاد میشود که پسرک را ازدنیای کوچک، راحت ولی خفقان آورش به دنیایی وسیع تر وپرمشقت رهنمون می شود. داستان را به ظرافت تمام به شکل خلاقانه ای از دید پسربچه می بینیم، با « استفاده ی استادانه ازنور ملایم و... تغییر ماهرانه فضا».
فیلمبرداری فیلم را وادیم یوسف انجام داد، هم شاگردی تارکوفسکی که درچند فیلم دیگرش را نیز فیلمبردارش بود، فیلمنامه را به همراه اندری میخالکف- کونچالوفسکی نوشت، یکی دیگرازمعاصران تارکوفسکی در خودش از خوش اتیه ترین فیلمسازان روسی بود.
تارکوفسکی در سال 1960 فارغ التحصیل شد و به استخدام مس فیلم درامد. دید تلخ شاعرانه ذهنیت بی نظیرش در نخستین فیلم بلندش، کودکی ایوان ( 1962 ) متجلی ست. ایوان، با بازی کولیا بورلیائف، پسربچه یتیمی است که در جنگ جهانی دوم درعملیات چریکی شرکت می کند. این بچه نحیف 12 ساله را اول بار وقتی می بینیم که از عملیات اکتشافی در منطقه تحت تصرف دشمن بازمیگردد، از میان مه ها وحصارها، از رودخانه می گذرد تا به منطقه خودی بازگردد. والدینش کشته شده اند، دهکده اش نابود شده، و او از اردوگاه نازی ها فرار کرده، و تنها هدف زندگی اش انتقام است. زندگی اش چندان طول نمی کشد سالها بعد، پس از پیروزی در برلین، رفقایش سندی پیدا میکنند که نشاندهنده اسارت و مرگ اوست. 
Ivanovo detstvo
                                   
(نام اين فيلم بسيار جالب انتخاب شده ابتدا بيننده تصور ميکند خاطراتي از کودکي يک شخص پا به سن گذاشته مي باشد در حاليکه ايوان فقط در کودکيش زندگي کرد) کودکی ایوان در جشنواره های بین المللی پانزده جایزه برد، از جمله شیر طلای جشنواره ونیز و جایزه بزرگ جشنواره سن فرانسیسکو.
Andrey Rublyov
فیلم بعدی او اندری روبلف، درباره راهبی در قرون وسطی بود که به بزرگترین شمایل نگار تمام دوران ها بدل شد. تارکوفسکی فیلمنامه را با همکاری میخالکف- کونچالفسکی نوشت، و به صورت سیاه و سفید فیلمبرداری کرد، به جز فصلی که در ان شمایل های روبلف با تمام غنای بصری شان به نمایش در می اید. فیلم که در سال 1966 تکمیل شد و در جشنواره سال 1969 کن به نمایش درامد، تا سال 1971 در روسیه اکران نشد، و تا انموقع شهرت زیرزمینی فراوانی به دست اورده بود. هنوز معلوم نشده که چرا فیلم را این همه مدت توقیف کردند- شاید موضوع مذهبی- فلسفی فیلم اداره ی سانسور روسیه را نگران کرده بود که این مورد دست نخورده باقی ماند، در حالی که این انتقاد که« فیلم با واقعیت تاریخی مطابقت ندارد» ( که باعث شد فیلم را در جشنواره ی بلگراد 1971 نپذیرند) قانع کننده نیست، چرا که از زندگی اندری روبلف واقعی تقریبا هیچ چیز نمی دانیم. اما والتر گودمن اشاره کرده که: « نشریه ی سازمان جوانان کمونیست از تارکوفسکی، که یک مسیحی معتقد بود، انتقاد کرد که به جای انکه روبلف را که راهبی قرن پانزدهمی بوده، به صورتی نابغه ای ذاتی نشان دهد که در اخرین دهه های سلطه مغولها و تاتارها به رنسانسی روسی در کشور کمک کرد، به او چهره یک هنرمند رنج کشیده درگیر دغدغه های درونی داده » فیلم تشکیل شده از ده اپیزود نه چندان متصل به هم، که دوران پربار زندگی این نقاش را در فاصله ی 1400-1425 تصویر می کند. روسیه هنوز از یوق تاتارها ازاد نشده بود، و جهانی که روبلف می شناخت دنیای وحشی بود با خشونت فئودالی و بی رحمی زنجیره ای. خود کلیسا نیز درگیر مبارزه با بقایای الحاد بود. فیلم کشمکش میان هنرمند و هراس و همدلی اش از مصیبت های دوروبرش را دراماتیزه می کند. در یکی از اپیزودها یک شمایل نگار یونانی به نام تﺌو فانس از روبلف دعوت می کند که در نقاشی کلیسای جدید کمکش کند، و رقابت حرفه ای انها را که از تفاوت های مذهبی سرچشمه میگیرد را می بینیم. در تقابل با ان شمایل نگار سنتی که بر گناه اولیه تکیه می کند روبلف بر اعتقادش به انسان در مقام جایگاه خداوند پای می فشارد- اعتقادی که به شکل فزاینده ای توسط انزجارش از شرارت هایی که دوروبرش می بیند تهدید می شود. بعد تر، وقتی نقاشی های دیواری تازه ای در کلیسای جامع می کشد، تاتارها و متحدان روسی شان به شهر یورش می اورند. درهای کلیسا را می شکنند و همه ی پناه جویان به کلیسا را قتل عام می کنند. روبلف، که نقاشی اش نابود شده، سرانجام مجبور می شود برای نجات جان دختر کرولالی دست به خشونت بزند. جان دختر را نجات می دهد، ولی نمی تواند مانع از دیوانگیش بشود، و تاتارها می برندش. روبلف که روزه سکوت گرفته، تصمیم می گیرد که دیگر نقاشی نکشد. او در حال اوارگی گذرش به دهکده ای ویران می افتد. نگهبانان شاهزاده از راه می رسند، در پی صنعت گری هستند که بتواند به افتخار پیروزی اربابشان یکی از ان ناقوس های عظیم را که صدای جادویی روسیه محسوب می شود، قالب ریزی کند. ناقوس ساز ده از طاعون مرده، اما پسرش بوریسکا ادعا می کند که راز کارش را می داند. درواقع، تنها راز او این اعتقاد تا حدی جنون امیز است که اصلا این کارعملی است، تا اینکه سرانجام این ناقوس با موفقیت به صدا درمی اید. این دستاورد اعتقاد روبلف را به انسانیت و هنر تقویت می کند، و او در نقاشی هایی که در سکانس مونتاژی پایان فیلم شکل می گیرد، ایمانی را که ازان انهاست تصدیق می کند.
تارکوفسکی گفته: « از ان نوع فیلم های تاریخی که ربطی به زمان حال ندارند سردرنمی اورم. برای من مهم ترین چیز استفاده از مصالح تاریخی برای بیان ایده ها و خلق شخصیت های معاصر است. » و در واقع، گرچه اند ری روبلف به زیبایی تمام در لوکیشن هایی فیلمبرداری شد که واقعا روبلف در انها بسر برده، و در ان جزﺋیات به دقت مورد توجه قرار گرفت، اهمیت فیلم از مکان های تاریخی اش بسیارفراتر می رود. این یک تمثیل سیاسی جهانی است که در ان واکنش های انسان به جنگ، هرج و مرج و سرکوب به شکل دراماتیکی عرضه شده است. این فیلم همچنین تاملی است بر مسئولیت هنرمند، و اشکارا به موقعیت خود تارکوفسکی در اتحاد شوروی نیز ربط پیدا می کند. دیوید تامپسن فیلم را به خاطر تصویری ستود از دنیایی که « هم یک دوزخ واقعی ست روی زمین و هم جهانی بروگلی- جهانی در عین حال پرشور واصیل » اما نظریه تارکوفسکی را نخ نما دانست. این نظر خیلی از منتقدان نبود، بیشتر انها با نظر نایجل اندروز موافق بودند که اندری روبلف را « یکی از شاهکارهای مسلم روسیه ان دهه » به حساب اورد.
Solaris
فیلمنامه تارکوفسکی برای سولاریس ( 1971 ) بر اساس رمان علمی خیالی از نویسنده لهستانی استانیسلاو لم نوشته شده بود – رمانی که به جای تکنولوژی بر روانشناسی متمرکز است. دانشمندان یک ایستگاه فضایی که در مدار یک سیاره دوردست قرار داد، دچار مشکلی عذاب اور می شوند، چرا که اقیانوس عجیب ان سیاره با جسمیت بخشیدن به بخشهایی ازگذشته کسانی که به فضای سیاره نزدیک شده اند، انها را مجازات می کند و کاری می کند که دردناکترین اشتباه ها و گناهان زندگی شان را از نو تجربه کنند. پنه لوپه هیوستون این گونه فیلم را توصیف کرد : « پاسخ روسیه به 2001 : یک ادیسه فضایی، به لحاظ نمایش تجهیزات سینمایی بلکه به لحاظ کیفیت تئوریک ایده هایش .» و گاوین میلار فیلم را به دلیل« جستجوی جذاب ریشه های عشق و ارتباطش با زمان، خاطره وهویت» ستود. این فیلم بسیار زیبا و اسرارامیز برنده ی جایزه ی ویژه ی هيئت داوران جشنواره کن شد.
فیلم( برخلاف کتاب) در مزرعه ای در روسیه اغاز می شود با دریاچه ها و باغهایی همچون مکان داستانهای تورگینف، که کریس کلوین فضانورد – روانشناس به دیدن والدینش امده. از اینجا به بعد این قهرمان کم و بیش عبوس را در سفری به ایستگاه فضایی در مدار سولاریس همراهی می کنیم. ورود به انجا استادانه به نمایش درمی اید- در ان ایستگاه فضایی، که به نظر متروک می اید، در واقع فقط دو دانشمند ساکن اند، که هردو به شکل جنون امیزی درگیر مصیبت های از نو زنده شده شان هستند. خود کلوین نیز به زودی با همسرش هاری( ناتالیا باندارچوک ) روبه رو می شود که مدت ها پیش خودکشی کرده، اما اکنون ظاهرا باز زنده شده . کلوین ابتدا می کوشد از شرش خلاص شود. اما از انجا که زن در ذهن او زنده است سولاریس می تواند او را بازسازی کند، وکلوین دیگر نه میتواند نابودش کند و نه کمکش کند. خود تارکوفسکی توضیح داده که :« نکته ماجرا ارزش هر کدام از رفتارها و اهمیت هر کدام از اعمال ماست، حتی پیش پا افتاده ترینشان. هیچ عملی را نمیشود عوض کرد... غیر قابل برگشت بودن تجربه انسانی چیزی است که به زندگی و اعمال ما معنا و تشخص می بخشد.»
Zerkalo
می شود ادعا کرد که مضمون آینه( 1975 ) نیز همین است. این فیلم جنجالی به عنوان یک اتوبیوگرافی، خود تارکوفسکی را در سنین مختلف تا زمان حال نشان می دهد و بیشتر بر نوجوانی اش در پرده لینکو یعنی دوران وحشت استالینی متمرکز است. نقش مادر تارکوفسکی را دو بازیگر مختلف بازی می کنند و شعرهای پدرش در انسجام بخشیدن به این فیلم پیچیده نقش مهمی دارد. چنانکه هربرت مارشال می نویسد، فیلم« چند لایه است و در زمان و مکان، و درتجسم عینی و ذهنی، مدام عقب وجلو می رود» مصالحش از خاطرات و رویاهای کارگردان تا فیلم های خبری جنگ داخلی اسپانیا و کشمکش مرزی روسیه و چین بر سر رودخانه اوسوری گسترده است. فیلم بدون هیچ پیش زمینه ای از سیاه و سفید به رنگی کات می کند، پاساژهای موسیقی دار را به شکل ناگهانی قطع میکند هربرت مارشال فیلم را« تصویر کودکی ایوان در آینه» می داند، « از این نظر که ان فیلم بیوگرافی عینی یک کودک روسی در جنگ جهانی دوم بود، و آینه بیوگرافی ذهنی یک کودک روسی در دوران استالین است.» مارشال فیلم را اغلب گیج کننده و اسرارامیز می داند - « چندین فیلم درهم بافته شده است.» در روسیه که محکوم کردن استالینیسم نگرانی زیادی را موجب می شدف منتقدان حزب به ان به عنوان فیلمی نخبه گرا به شدت حمله کردند.
حتی فیلمساز کهنه کار سرگی گراسیموف که فیلم را به عنوان« کوششی برای تحلیل روح انسان» ساخته « مردی بسیار بااستعداد» به رسمیت شناخت، گلایه کرد که « فیلم با ارزیابی سوبژکتیو از جهان اطراف اغاز می شود، این ناگزیر دایره مخاطبانش را محدود می سازد» فیلم در سال 1975 در روسیه به نمایش درامد اما آن را« درجه سه » ارزیابی کردند که معنیش این بود که فقط کپی های معدودی از ان چاپ کردند و در سینماهای درجه سه و کلوبهای کارگران نمایش دادند، در نتیجه از پرداخت پاداش نقدی به عوامل فیلم خودداری کردند. ایوور مونتاگ می نویسد: « فکر نمی کنم کسی از فیلمهای تارکوفسکی لذت ببرد، این فیلمها بسیار ازاردهنده و عذاب اور، و در بهترین حالت مسحورکننده اند ... یادتان باشد، او متعلق به نسلی است که وقتی بچه بود در کشورش بیست میلیون نفرمردند. اما وقتی ادم یک فیلم را از او می بیند، دلش می خواهد دوباره آن را ببیند و دوباره و دوباره ; افکار به شکل زنجیره ای به ذهن آدم هجوم می اورند.» دیوید تامپسن یکی از معدود کسانی است که معتقد است تارکوفسکی را بیش از حد بزرگ کرده اند:« شکوه فیلمهای تارکوفسکی نباید شکافی را پنهان کند که میان تلاش اوبرای یافتن کمپوزیسیون های شاعرانه و جستجوی واقعی آدم ها یا جامعه وجود دارد.» اما برای کارگردان جوانی چون سرگی پاراجانف « تارکوفسکی پدیده ای است... حیرت انگیز، غیرقابل تکرار، تقلید ناپذیر و زیبا... اول اینکه اگر کودکی ایوان نبود نمی دانم چه می کردم و ایا اصلا به سینما روی می اوردم یا نه... من تارکوفسکی را کارگردان شماره یک اتحاد شوروی می دانم... او نابغه است.»
Stalker
تارکوفسکی با ساخت استاکر ( 1979) باز به دنیای داستانهای علمی خیالی با شالوده ای از جامعه شناسی و روانشناسی روی اورد، که اقتباس ازادی بود از رمانی از ارکادی و بوریس استروگاتسکی متعلق به سال 1973. مکان ماجرا در رمان امریکای شمالی بود، اما تارکوفسکی ان را به خراب ابادی صنعتی منتقل کرد که، گرچه هرگز مشخص نمی شود، اما قرار بود اتحاد شوروی باشد( فیلم را در استونی فیلمبرداری کردند). داستان بیشتر در محوطه ای اسرارامیز به نام « منطقه » می گذرد که دران اتاقی هست که ارزوها وتخیلات انسان در ان عملی می شود . اما به این منطقه ی پرخطر فقط به کمک یک « استاکر » می توان سفرکرد که به شکل غیرقانونی برای عبور از محوطه ممنوع مسافران را راهنمایی می کند.
Nostalghia
اولین فیلمی که تارکوفسکی به کلی خارج از اتحاد شوروی ساخت نوستالژیا (1983) بود. فیلم که انرا در حوالی حمام های اب گرم وینونی در تپه های توسکانی فیلمبرداری کردند، درباره تبعید مردی روس است که می رود ایتالیا تا درباره زندگی یک اهنگساز روسی در قرن هفدهم تحقیق کند. وینسنت کنبی در نقدش در نیویورک تایمزنوشت: « گورچاکف خیلی کم تحقیق می کند و بیشتر در حال تفریح است، که اغلب شکل فلاش بک ها و تخیلاتی زیبا به خود می گیرد... زیبایی، به نظرم، واقعا موضوع این فیلم است... تارکوفسکی شاید یک شاعر سینما باشد اما شاعری ست با دایره ی لغات محدود. همان تصاویر در نهایت ملال اور، درهمه ی فیلمهایش تکرار می شود. همان چشم اندازهای مرطوب، مرداب ها، تپه هایی در مه و ساختمان هایی مخروبه با سقف هایی که از ان اب چکه می کند»  ایوت بیرو در ویلج وویس گرچه نگاهی انتقادی به تارکوفسکی داشت ولی نسبت به زیبایی فیلم گشاده روتر بود. او نوشت :« نوستالژیا به طرز باشکوه و ازاردهنده ای، چنان که در خود فیلم هم اشاره شده، زیباست، اما تا حدی به همین دلیل دچارعدم توازن می شود و متاسفانه در جستجوی نومیدانه اش برای یافتن زیبایی راه گم می کند.» جان پرسید:« ایا دشواری فیلم تارکوفسکی را جایزه هایش توجیه می کند؟ ایا این همه new statesmanکلمن در تشویش رازگونه در اینجا تجسم بیرونی اندوهی شخصی نیست ؟ ... ان مه ها، استخرها، و از همه مهمتر ان باران شدید....؟» فیلم در جشنواره کن برنده ی جایزه ی ویژه شد.
در سال 1983 تارکوفسکی نمایش بوریس گودونف را در کانورت گاردن لندن به صحنه برد. بعد در ژوئيه سال 1984 به غرب پناهنده شد، اعلام کرد که تقاضایش برای تمدید اقامتش در خارج از کشور از طرف مسکو بی جواب مانده، و در صورت بازگشت به وطن به او اجازه ساخت فیلم نخواهند داد. تارکوفسکی با اشاره به دشواریهایش در گذشته گفت:« من بیست و چهار سال برای اتحاد شوروی کار کرده ام، برای سازمانی دولتی که تمام فعالیت های فیلمسازی در ان متمرکز است و فقط شش فیلم ساخته ام. می توانم بگویم که در این بیست وچهار سال، هیجده سالش بیکار بوده ام.» به این ترتیب او در اروپای غربی ماند.
Offret
فیلم اخرش ایثار( 1986) درجزیره گوتلند به مدیریت سوون نیک ویست فیلمبرداری شد. ایثارقصه روشنفکر سالخورده ای است که ظاهرا موفق می شود با ایمانش دنیا را نجات دهد. الکساندر، خانواده و دوستانش در شب تولدش در خانه ای ویلایی در جزیره ای در سوئد دور هم جمع شده اند. میهمانی با بحث پیش می رود. فاجعه ای نامشخص – احتمالا جنگ اتمی – روی می دهد. نامه رسان محل که مهمان انهاست به الکساندر می گوید که اگر شب را در خانه خدمتکارشان، که میگویند ساحره است بگذراند، دنیا را نجات داده است. الکساندر این کار را می کند و صبح که از خواب بیدار می شود، همه چیز به حال اول برگشته است. انچه که می تواند کابوس یک پیرمرد باشد شاید در واقع یک سفر مخاطره امیز معنوی باشد اما الکساندر نمی تواند ما را راهنمایی کند چون عقلش را از دست داده است. تارکوفسکی در مصاحبه ای در سال 1986 درباره ایثار گفت:« این فیلم بحثی را مطرح می کند که به نظر من خیلی اهمیت دارد; فقدان فضای فرهنگی برای معنویت. ما حوزه ی امکانات مادی و تجربه های مادی مان را گسترش داده ایم، بی انکه به تهدیدی فکر کنیم که محروم کردن انسان از ابعاد معنوی به وجود خواهد اورد. انسان در رنج است، اما نمی داند چرا، دلم می خواست نشان دهم که انسان می تواند با تجدید پیمان با خود و سرچشمه های معنوی اش، رابطه اش با زندگی راعوض کند. و یک راه بازیابی کمال اخلاقی .... یافتن توان برای ایثار است.»
ایثار را سونسک فیلم اینداستری به کمک سرمایه های دیگری از یک شبکه ی تلویزیونی سوئدی و یک شبکه امریکایی و یک کمپانی فرانسوی تهیه کرد. اثری به لحاظ بصری زیبا، با ریتم کند، به شدت شخصی، که مقابل هر مفهومی جز مفهوم مورد نظرش مقاومت می کند: نمی شود از ان برای هیچ نوع منظور تبلیغاتی یا پروپاگاندا سوﺀ استفاده کرد.
چند ماه پس از نخستین نمایش ایثار در جشنواره فیلم نیویورک، تارکوفسکی در پاریس از سرطان ریه درگذشت.
او دوبار ازدواج کرد. از ازدواج اولش با ترینا روچ یک پسر داشت، و از ازدواج دومش با لارینسا تگورکینا در سال 1970 یک پسر دیگر.
گرچه انتخاب یک فیلم از میان اثار تارکوفسکی کاری است نابجا اما بیشتر علاقمندان او سه فیلم آخرش یعنی  فیلمهای استاکر ـ نوستالژیا  و ایثار را از بهترین آثار او می دانند.

فیلم شناسی آندره تارکوفسکی :
کودکی ایوان ( 1962 )
اندری روبلف ( 1966 )
سولاریس ( 1972 )
آینه ( 1974 )
استاکر ( 1979 )
نوستالژیا ( 1983 )
ایثار ( 1986 )

فیلمنامه ها:
باد ملایم ( با همکاری گرنشتاین ) ( 1986 )
هوفمانیانا ( 1975 )
ساردور ( با همکاری الکساندر میشارین ) ( 1978 )

مستندهای تلویزیونی
زمان سفر ( 1982 )
فیلمهای دانشجویی
ادمکش ها ( 1958 )
امروز مرخصی در کار نیست ( 1959 )
غلتک و ویولن ( 1960 )

کتاب ها
پیکرسازی درزمان ( 1986 )
ویرایش دوم ( 1989 )
زمان در دل زمان: خاطرات ( 1991 )

تئاترهای کارگردانی شده توسط تارکوفسکی
هملت ( مسکو ) 1977
بوریس گودونف ( لندن ) 1983

فیلم هایی درباره تارکوفسکی
شاعر سینما: اندری تارکوفسکی ( دوناتلا بالیوو ) 98 دقیقه( 1984)
مرثیه ی مسکو ( الکساندر سوخوروف ) 88 دقیقه( 1986)
در جستجوی زمان گمشده: تبعید ومرگ اندری تارکوفسکی(ابو دومان)1987
به کرگردانی اندری تارکوفسکی ( میشل لژیلوفسکی) 101 دقیقه (1988)
یک روز اندری ارسه نویچ (کریس مارکر) 1999