‏نمایش پست‌ها با برچسب ی1986. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ی1986. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ خرداد ۲۵, سه‌شنبه

دانلود فیلم The Fly 1986 مگس


imdb: 7.5/10
کارگردان: دیوید کراننبرگ
تخیلی، ترسناک





Rapidshare
http://rapidshare.com/files/390968395/The.Fly.part1.rar
http://rapidshare.com/files/390970557/The.Fly.part2.rar
http://rapidshare.com/files/390971176/The.Fly.part3.rar

Mediafire
http://www.mediafire.com/download.php?zyznyzra3j4
http://www.mediafire.com/download.php?k4iyl1hijzz
http://www.mediafire.com/download.php?2jdyqnnj2zq

Password : lucky 


  «بيماري» اصلي ترين ويژگي کارهاي کراننبرگ است. در نگاهي خام و سرسري، مي توان به گفت وگوهاي آغازين و نوشته هاي خنده دار منتقدان فرانسوي در ميانه دهه هشتاد و اوايل دهه نود ارجاع داد و تکرار کرد که مثلاً ناباکف و کافکا و بالارد و باروز مورد علاقه اش است و فيلم هايش در مرز ژانر هاي وحشت و علمي- تخيلي پلي به نام Body Horror پديد آورده و...تمام اين حرف ها را با فشار چند دگمه، سرزدن به چند سايت و خواندن سرفصل نقدها و اطلاعات مربوط به کراننبرگ مي توان به دست آورد و زحمت ديدن فيلم هايش را به خود نداد. پس منتقدان اينترنتي را به حال خود واگذاريم و برگرديم سر همان «بيماري». براي هماهنگ ساختن اين مفهوم با ژانر هاي سينمايي ناگزيريم به درام هاي روانشناختي، فيلم هاي هراس آور و داستان هاي منبعث از فرهنگ اکسپرسيونيستي و - پيش از آن - گوتيک رجوع کنيم. کراننبرگ کمي پارا فراتر مي گذارد و مي کوشد اين ايده ها را با سينماي تکنولوژيک امروز همخوان سازد و از سوي ديگر، سعي مي کند درونمايه هاي ذهني اين مفاهيم بيماري زا را که ريشه در ادبيات دارد، با سينماي روز پيوند دهد. به همين دليل، بيشتر به اقتباس هاي مستقيم و غيرمستقيم از داستان هاي مشهور ذهنيت گرا که با مفهوم «تغيير وضعيت جسماني» يا ترانسفورميسم طبع آزمايي کرده اند، مي پردازد. دردسر اصلي هم از همين جا ناشي مي شود. چه دوست داشته باشيم و چه نه، فيلم پرفروش مگس به عنوان مشهورترين ساخته کراننبرگ در سينماي تجاري، برداشتي سطحي و بازاري از مسخ کافکاست. چرا سطحي و چرا بازاري؟ يک دليل ساده و دم دست مي تواند اين باشد که داستان کافکا در عميق ترين شکل خود وابسته به تخيل ادبي است و بخش قابل توجه هراس بي پايان اش را از تنگناي روحي فردي مي گيرد که يک روز صبح از خواب برمي خيزد و درمي يابد که اندام اش به حشره يي غريب مبدل شده و اين تضاد ميان بدن و روان آدمي که روحش انسان مانده و جسم اش تغيير يافته، درونمايه اصلي داستان را مي سازد. بيماري اصلي داستان کافکا نه در تغيير که در تضاد بين روح و اندام نهفته است، يعني با تصور ما کار دارد و تخيل ما را تحريک مي کند. خب، حالا فيلمساز ما براي نمايش ترانسفورميسم و ثبات تخيل چه کار مي کند؟ تنها کاري که مي تواند بکند اين است که به مدد جلوه هاي ويژه و تکنيک نه چندان قوي حشره يي نفرت انگيز و مهوع را به بيننده اش نشان بدهد که به جاي شخصيت اصلي ماجرا قرار مي گيرد و تمام تخيل کافکايي پس زمينه داستان را نابود مي کند. در نتيجه، مگس هم يک تجربه رقت انگيز ديگر در زمينه ترانسفورميسم ديداري است که بارها درميان گرگ ها و عقرب ها و ميمون ها و رطيل هاي آدم نماي ژانر وحشت تکرار شده و هيچ ربط و نسبتي هم با کافکا، اکسپرسيونيسم و گوتيک ندارد. تفاوت اصلي ميان فيلم هاي هراس جاري در ادبيات اکسپرسيونيستي و فيلم هاي ژانر وحشت، تفاوتي است که ميان احساس دروني يک بيمار و نمايش امعا و احشاي همان بيمار وجود دارد. بنابراين وقتي «بيماري» را به عنوان گرايش اصلي در کار هاي کراننبرگ مي پذيريم، بايد به شکل و نحوه ارائه آنچه مي بينيم بيش از تخيلي که فيلم از آن مايه گرفته است توجه کنيم. پناه بردن گاه به گاه فيلمساز به قصه هاي بالارد و باروز (مثلاً در تصادف و سورعريان) تا حدي به تغيير سبک فيلمسازي و تکيه بر پشتوانه هاي ادبي «نئواکسپرسيونيست هاي پست مدرن» منجر شده، اما در عمل به نتيجه يي که موقعيت او را به عنوان يک فيلمساز صاحب سبک تثبيت کند، نينجاميده است. دو فيلم هاي کراننبرگ را مي توان به سه دوره تقسيم کرد؛ دوره نخست، فيلم هاي ارزان قيمت ژانرهاي وحشت و علمي - تخيلي که بيشتر با مفهوم ترانسفورميسم کار مي کنند و به هر بهانه يي که شده، از رسانه گرفته تا پيش بيني آينده و بيماري هاي عجيب و غريب، اين تغيير هويت انساني را به سخيف ترين شکل ممکن به رخ مي کشند. در اين دوره که عملاً با فيلم مگس (1986) به پايان مي رسد، فيلم ها از همان ابزاري استفاده مي کنند که فيلم هاي ارزان قيمت ديگر. فراموش نکنيم که اواخر دهه هفتاد و اوايل دهه هشتاد دوره اوج گرفتن سينماي وحشت و فيلم هاي علمي - تخيلي است. به ويژه در حيطه سينماي وحشت، هاليوود به تدريج به آثاري که بر محور بحران هاي وحشت آور ناشي از متافيزيک مي گردد، توجه بيشتري نشان مي دهد. اما براي هضم فيلم هايي که با مفاهيم مهوعي مثل تغيير بدن کار مي کنند، به گذشت زمان و اثبات سودآوري اين فيلم ها نياز بيشتري وجود داشت. البته در اين ميان، فيلم هايي مثل محدوده مرگ (1983) نيز وجود داشتند که گرايش بيمارگونه سازنده شان را به مفاهيم متافيزيکي با ايده هايي محدودتر مثل پيش بيني آينده نشان مي دادند. اما در عمل، تفاوتي ميان اين فيلم ها و نمونه هاي مشابه وجود نداشت. شايد بد نباشد که براي درک بهتر اين موضوع، تم اصلي اين فيلم را با فيلم هانوسن ساخته ايشتوان سابو که پنج سال بعد ساخته شد مقايسه کنيم. در فيلم کراننبرگ، تمام مشکلات فيلم به ابعاد هراس آور پيش بيني هاي کريستوفر واکن برمي گردد و در نهايت از طريق صحنه هايي که به طرزي آشفته و خام دستانه کارگرداني شده، به نتيجه تراژيک اين پيش بيني ها مي رسيم و هراس فيلم، طبق معمول، با ظاهرشدن عنوان بندي پاياني به پايان مي رسد. اما فيلم هانوسن، اين پيشگوي جاه طلب را به دوره نازيسم در آلمان مي برد و فيلمش که به راحتي مي توانست در دستان يک کارگردان ساده انگار و علاقه مند به عوامل «بيماري زا» تبديل به فيلمي تک بعدي و غيرمنطقي شود، با نمايش قرباني شدن اين پيشگوي جاه طلب در پاي حقيقت نابودي آلمان در صورت آغاز جنگ جهاني دوم و تصويري سياه و سفيد به نشانه سوختن دنيا در آتش جنگ، هراسي غيرقابل مقايسه را به جان بيننده مي اندازد که به اين زودي دست از سرش بر نخواهد داشت. در دوره دوم، فيلمساز پس از موفقيت تجاري مگس، فرصت مي يابد تا به ايده هاي مورد علاقه اش بپردازد و تا حدي از فيلم هاي پيشينش فاصله مي گيرد. به خصوص در فيلم دونيمه سيب (dead ringers) گرايش هاي متافيزيکي در ژانر وحشت به تدريج رنگ مي بازد و درام هاي روانشناختي (همچنان با تاکيد بر مفهوم «بيماري») جاي آن را مي گيرد. در اين فيلم و همچنين در ام باترفلاي و با رويکردي متفاوت در تصادف، بيماري زايي در دل روابط انساني جاي خود را باز مي کند و تلقي فيلمساز از گرايش هميشگي اش تا حدي تحت تاثير روايت داستانش تغيير مي کند. بهترين نمونه در اين زمينه، فيلم عنکبوت (اسپايدر) (2002) است که با تغيير مسيري واضح نسبت به آثار پيشين کراننبرگ، روانشناسي شخصيت اصلي اش (با بازي رالف فاينس) را به عنوان محور عمده روايت در نظر مي گيرد و بدون استفاده از حادثه هاي پي درپي و تهوع آور (مثل اسکنرز، ويدئو دروم،rabid و حتي واپسين تجربه شکست خورده در اين زمينه يعني eXistenZ )، تجربه يي نسبتاً قابل قبول در زمينه «سايکودرام» ارائه مي دهد. با اين فيلم است که تقريباً دوره تازه يي در کار کراننبرگ آغاز مي شود، دوره يي که با فيلم سابقه خشونت آغاز مي شود و با فيلم قول هاي شرقي ادامه مي يابد. نکته درخور توجه اين است که تقريباً تمامي ويژگي هاي بيمارگونه يي که فيلمساز در دوره آغازين کارش به خاطر آن مورد توجه قرار گرفته بود، در حال حاضر ديگر در سطحي بسيار محدود و کنترل شده مورد استفاده قرار مي گيرد و همين مساله سبب شده است تا سايکودرام هاي او به لحاظ تاثيرگذاري و ارزش هنري نيز جايگاه مناسب تري بيابند. به بيان ديگر، فيلم هاي او در گذشته انباشته از خشونتي بودند که به طور مداوم حضورشان را يادآوري مي کردند و تاثيرشان چنان اندک بود که فيلم ها را تا سطح آثاري صرفاً آزاردهنده و متظاهرانه پايين مي آورد، اما امروز دست کم در يکي دو فيلم کراننبرگ مي توان لحظه هايي يافت که هراس خشونتي موهوم به بيننده راه مي يابد؛ در حالي که جلوه فيزيکي آن خشونت شايد دمي بيش به طول نينجامد. سه يکي از مهم ترين نکته هايي که درک و دوام فيلم هاي کراننبرگ را دشوار ساخته، بحث قديمي «باورپذيري» است. پس از سه دهه فيلمسازي، هنوز منطق و قرارداد هاي نمايشي در آثار اين فيلمساز به شکلي کامل و بارز خود را عرضه نکرده است. در آغاز کار، او بارها و بارها توسط منتقدان با ديويدلينچ مقايسه شد. اما در عمل، حتي نخستين فيلم ديويد لينچ يعني کله پاک کن در زمينه خلق جهاني کامل و دقيق بر مبنايي فراواقع گرايانه يا حاد واقع گرايانه به مراتب از تمامي آثار تخيلي کراننبرگ پيش مي افتد. اگر از حدود ظواهر خارج شويم و ماهيت و ساختار فيلم ها را در نظر بگيريم، فيلم هاي اين دو کارگردان تقريباً هيچ شباهتي به هم ندارند. در حقيقت، بيشتر فيلم هاي کراننبرگ به ژانرهاي شناخته شده تعلق دارند و تا حدي به نمونه هاي خوش آب و رنگ تر آشغالفيلم هاي دهه هشتاد نزديک مي شوند و فقدان اصالت سبک در آنها محسوس است. شايد يکي از دلايل تغيير سبک کراننبرگ در دوره بعد هم همين باشد. يکي از گرايش هاي عينيت يافته عوامل بيماري زا در فيلم هاي او، بحث توهم زايي است که در فيلم هايي چون سور عريان جلوه بيشتري مي يابد. فيلم هاي او برخلاف ديويد لينچ نه تنها ربطي به سوررئاليسم ندارد، موضع محافظه کارانه خود را بر ماندن در کنار نمونه هاي علمي- تخيلي/ وحشت آفرين روزآمد شده سينماي امريکا ترجيح مي دهد و فيلم هايش در کنار آشغالفيلم هاي رايج جا باز مي کنند. اگر به پيرنگ فيلم هاي او دقت کنيم، فارغ از اينکه دوست شان داشته باشيم يا نه، چيز تازه يي نمي بينيم. تقريباً تمامي الگوهاي روايي در دوره اول فيلمسازي کراننبرگ، همان نمونه هاي آشنا و ناخوشايندي اند که به آنها عادت داريم. مقايسه سور عريان با کله پاک کن، دو نيمه سيب با بزرگراه گمشده و ويدئو دروم با اينلند امپاير، فيلمساز کانادايي را به نحو غم انگيزي درگير با قالب هاي از پيش تعيين شده نشان مي دهد. به همين دليل، زماني که سورعريان به پايان مي رسد، هيچ احساسي نسبت به ابعاد مضموني و شخصيت پردازانه فيلم (که بسيار هم سعي شده تا مرعوب کننده و ميخکوب کننده به نظر برسند) پيدا نمي کنيم. روايت فيلم با نقض غرض آشکار قرارداد خود در هر لحظه، بيننده را منتظر حضور حشرات فرمانده و سخنگو نگه مي دارد و در محيطي که معلوم نيست چرا بايد بدوي باشد و داستاني که بي جهت بايد در شمال آفريقا بگذرد، کاري مي کند که بيننده باز بيش از کافکا و اکسپرسيونيسم به ياد وس کري ون، سام ريمي و داريو آرجنتو بيفتد و فيلم هاي خشونت بار قديمي را در قالبي تازه تماشا کند. طبق الگوي تمامي فيلم هاي جنايي، شخصيت فرعي بي اهميتي که يک بار ديده ايم (بن وي، اين بار با بازي روي شايدر) سرنخ تمامي ماجراها را در دست دارد و تنها تفاوت در اين است که شخصيت اصلي و کارآگاه ما ( بيل لي، اين بار بابازي پيتر ولر) نويسنده يي ا ست که نوشته هايش عملاً در جريان رايج زندگي اجتماعي نقشي افسارگسيخته و بي مهار به عهده دارند. ظاهراً تنها چيزي که فيلم را تا حدي نجات مي دهد، نه تصاوير مهوع کراننبرگ که موتيف هاي روانشناختي و ذهني و به فيلم در نيامدني ويليام باروز است که بي آنکه سقوط فيلم را به عنوان اقتباسي کاملاً ناموفق توجيه کند، به يادمان مي آورد که وسوسه برداشت سينمايي از رمان هاي مشهور چه عواقبي دارد.

۱۳۸۸ اسفند ۲۵, سه‌شنبه

دانلود فیلم The Sacrifice(offret) 1986 ایثار با لینک مدیافایر و زیرنویس فارسی



imdb: 8.0/10
کارگردان: آندره تارکوفسکی
ایثار، تارکوفسکی



http://www.mediafire.com/?yrwwlblnydz
http://www.mediafire.com/?t1nx0b2mtm0
http://www.mediafire.com/?enez3wqdocz
pass: asanfilm.blogspot.com
یا
 asanfilm1.blogspot.com

نويسنده: مهسا علي بيگي


در ميان اساطير دنياي كهن ، اسطوره قرباني و پيشكش جايگاه ويژه يي دارد. بلاياي طبيعي ، مرگ و... نه در اثر روابط علي و معلولي مابين پديده ها كه زاده قهر و غضب خداي پديدآورنده آنهاست . خدايي كه براي فرونشاندن خشم و برگرداندن اوضاع به شرايط عادي بايد تحفه يي در خور وي تقديمش كرد. زماني اين اسطوره تبديل به يك تراژدي مي شود كه تنها راه بازگرداندن صلح و آرامش به جهانيان ارزاني داشتن وجود انساني باشد به يكي از ارباب انواع ، تحت عنوان «قرباني » گاه نيز اتفاق مي افتد كه شخصي خود را زير بار رسالتي عظيم حس مي كند و با اقدام به انتحاري آگاهانه در پي نجات انسانها برمي آيد و در واقع به نوعي «ايثار» دست مي يازد.
    در تحليل شرايط دنياي مدرن گاه به اسطوره هاي چندي از اين دست برخورد مي كنيم . از جمله مي توان به آثار سينماگر مشهور «آندري تاركوفسكي » اشاره كرد. ردپاي دغدغه عدول از قوانين طبيعت و ظهور آخرالزمان در كارهاي او بويژه آخرين فيلمش «ايثار» ديده مي شود.
    ايثار، داستان خانواده يي است كه در جزيره يي دورافتاده ساكنند. لوكيشن اين فيلم جزيره «گوتلند» در درياي بالتيك در ميانه سوئد و شوروي است . جزيره يي آرام كه حس زندگي و مرگ را توامان در انسان به وجود مي آورد. اتفاقات فيلم به ژوئن 1985 برمي گردد و احتمال بروز جنگ اتمي در نوزدهم ژوئن وجود دارد. جنگي كه در صورت وقوع همه چيز را ويران خواهد كرد و از نسل بشر چيزي باقي نخواهد گذاشت . در اين بين كسي بايد دست به اقدامي بزند اقدامي بي باكانه كه به قيمتي گزاف تمام خواهد شد. بهايي به اندازه متهم شدن به جنون و طردشدن از جامعه يي كه در پي نجاتش بوده يي .
    «الكساندر» هنرپيشه سابق تئاتر و استاد و پژوهشگر تاريخ هنر، قهرمان اين اسطوره است . مردي كه صورتك صحنه نمايش را كنار گذاشته و بر رسالتش وقوف يافته . در ابتداي فيلم الكساندر و پسر چهارساله اش كه به علت جراحي حنجره قادر به سخن گفتن نيست ، در حال كاشتن درختي خشك و بي برند. پسرك نماد نسلي است كه افرادي چون الكساندر در پي نجات آنند و همين نسل ادامه دهنده راه اويند. استعاره اصلي فيلم را هم مي توان در حكايتي دانست كه قهرمان فيلم در مورد درخت خشكيده براي پسرش تعريف مي كند. داستان راهبي كه هر سپيده دم به بالاي تپه يي مي رفت تا درختي خشك را آبياري كند و عاقبت پس از سالها درخت سبز شد. استعاره ايمان و اميد، اميد به بهبود وضع موجود از طريق اقدام به قرباني خويش و ايثار براي ديگران .
    علاوه بر خانواده الكساندر در ايثار شخصيت هاي ديگري نيز وجود دارند كه نقش دوتن از آنها از بقيه پررنگ تر و تاثيرگذارتر است : «اتو» و «ماريا».
    «اتو» استاد تاريخي بوده است كه اكنون حرفه يك پستچي را اختيار كرده . مردي است كه جملات نغز و باورنكردني به زبان مي آورد . نماد مرشد و راه بلدي است كه راه نجات جهان را به الكساندر نشان مي دهد آن هم به شيوه يي غير طبيعي . اتو همچنين سالروز تولد الكساندر را به وي يادآوري مي كند و در هنگام اهداي هديه تولد خود كه يك نقشه اصل از اروپاي سده هفدهم است در پاسخ به الكساندر كه مي گويد: «اهداي چنين هديه يي را بايد گونه يي ايثار دانست .»
    جواب مي دهد: «هر هديه يي گونه يي ايثار است ». از اين رو با توجه به مسووليت اتو شغل پستچي مناسبترين حرفه براي اوست . وظيفه پيام آوري . اتو پس از آگاهي از جريان حمله اتمي نوشداروي نجات جهان را در عشق ورزي الكساندر به «ماريا» معرفي مي كند.
    نقش ماريا را هنرپيشه يي غيرحرفه يي از اهالي جزيره گوتلند بازي مي كند. خانه او در فيلم خانه واقعي اين زن است در جزيره . خانه يي ساده و قديمي با اشيايي از قبيل قاب عكس ، روميزي پولك دار، گلدان و صليب و ارگ كه حالتي مقدس به محل سكونت وي مي بخشد. ماريا در طول فيلم خيلي كم حضور پيدا مي كند و اين وجهه رازآلود شخصيتش را بيشتر مي كند. ماريا زن جاودانه و مادر مقدس است و رابطه يي نزديك با پسر الكساندر دارد. تنها كسي است كه توانايي همراهي با الكساندر در انجام مسووليتش را دارد و عشق او مايه رهايي است . هم اوست كه در پايان فيلم جايي كه آمبولانس تيمارستان الكساندر را با خود مي برد با دوچرخه آمبولانس را دنبال مي كند.
    اما اوج تلاش الكساندر و ثمره ايثارگري او را در نما صحنه پاياني فيلم شاهد هستيم . جايي كه الكساندر دست به آتش كشيدن خانه اش مي زند. الكساندر ديگر به مرحله يي رسيده است كه مي تواند همه چيز را براي رسيدن به هدفش قرباني كند. از طرفي آتش نيز، پاك كننده ، تطهيركننده و جلا دهنده است . اين آتش زدن در نما صحنه يي 6 دقيقه يي به تصوير كشيده مي شود. نما صحنه يي نسبتا طولاني كه عمل جنون آميز قهرمان فيلم را به انجام مراسمي آييني مانند مي كند.
    فيلم ايثار، سرشار از مايه هاي مورد علاقه تاركوفسكي است كه در ديگر آثار وي نيز ديده مي شود. درون مايه هايي چون طبيعت ، عشق به مثابه عنصري ماورايي ، رويا و كابوس به عنوان عناصري كه قهرمان را در اتخاذ تصميمش قاطع تر مي كند، كودكي ، جنون و اميد و ايثار كه با بيرون آمدن پرده «ستايش شاهان محبوس » اثر لئوناردو داوينچي از تاريكي آغاز مي شود، بيان ديگري از مفهوم اين نقاشي است : تولد مسيح و آغاز دوراني نوين . همراه با پرده لئوناردو در آغاز فيلم قسمتي از شاهكار يوهان سباستين باخ «انجيل به روايت متي قديس » را مي شنويم . صداي زني كه مي خواند:
    «مرا ببخش خدايا،
    اشكهاي تلخ اندوهم را ببين
    به من نگاه كن كه دل و چشم ، هر دو، براي تو تلخ مي گريد.
    ببخش خدايا».
    وصيتنامه آندري تاركوفسكي با اين آواز شروع مي شود، آواز از مرگ مي گويد، اما مرگي كه در پي آن زندگي خواهد آمد. دعوت همگان به باور به دنياي معنوي ايثار خود تاركوفسكي و واپسين رسالت او.



    مهسا علي بيگي
    

۱۳۸۸ بهمن ۲۳, جمعه

دانلود فیلم Andrey Rublyov1966 آندره روبلف با لینک مدیافایر


imdb: 8.1/10
کارگردان: آندره تارکوفسکی
فیلم اندره تارکوفسکی، اندره روبلوف
http://www.mediafire.com/?y0z4mlzzhru
pass: asanfilm1.blogspot.com
آندره تارکوفسکي             
 Andrei Tarkovsky
 آندره تارکوفسکي کارگردان روسی، در منطقه ی ایوانوونای شوروی به دنیا امد. پدرش شاعر برجسته ارسنی تارکوفسکی و مادرش ماریا ایوانووا ویشنیاکووا بود. فیلم های تارکوفسکي مضامین فلسفی و شاعرانه دارند. از این رو تارکوفسکي را شاعر سینما لقب داده اند. از مشخصه های اصلی فیلم های او ریتم کند و سکانسهای طولانی هستند. به عنوان مثال در فیلم نوستالژیا دقت کنید به سکانسی که شخصیت اصلی فیلم می خواهد با شمع روشن از عرض رودخانه بگذرد.
Katok i skripka
تارکوفسکي در هنگام تحصیل دو فیلم کوتاه ساخت ، امروز مرخصی در کار نیست ( 1959 ) و فیلم پایان نامه اش غلتک ویولن ( 1960 ) . این اخری ، که در جشنواره فیلم نیویورک برنده جایزه ای شد، درباره رفاقتی است که میان یک راننده غلتک خشن و پسربچه ویولونیست نحیفی ایجاد میشود که پسرک را ازدنیای کوچک، راحت ولی خفقان آورش به دنیایی وسیع تر وپرمشقت رهنمون می شود. داستان را به ظرافت تمام به شکل خلاقانه ای از دید پسربچه می بینیم، با « استفاده ی استادانه ازنور ملایم و... تغییر ماهرانه فضا».
فیلمبرداری فیلم را وادیم یوسف انجام داد، هم شاگردی تارکوفسکی که درچند فیلم دیگرش را نیز فیلمبردارش بود، فیلمنامه را به همراه اندری میخالکف- کونچالوفسکی نوشت، یکی دیگرازمعاصران تارکوفسکی در خودش از خوش اتیه ترین فیلمسازان روسی بود.
تارکوفسکی در سال 1960 فارغ التحصیل شد و به استخدام مس فیلم درامد. دید تلخ شاعرانه ذهنیت بی نظیرش در نخستین فیلم بلندش، کودکی ایوان ( 1962 ) متجلی ست. ایوان، با بازی کولیا بورلیائف، پسربچه یتیمی است که در جنگ جهانی دوم درعملیات چریکی شرکت می کند. این بچه نحیف 12 ساله را اول بار وقتی می بینیم که از عملیات اکتشافی در منطقه تحت تصرف دشمن بازمیگردد، از میان مه ها وحصارها، از رودخانه می گذرد تا به منطقه خودی بازگردد. والدینش کشته شده اند، دهکده اش نابود شده، و او از اردوگاه نازی ها فرار کرده، و تنها هدف زندگی اش انتقام است. زندگی اش چندان طول نمی کشد سالها بعد، پس از پیروزی در برلین، رفقایش سندی پیدا میکنند که نشاندهنده اسارت و مرگ اوست. 
Ivanovo detstvo
                                   
(نام اين فيلم بسيار جالب انتخاب شده ابتدا بيننده تصور ميکند خاطراتي از کودکي يک شخص پا به سن گذاشته مي باشد در حاليکه ايوان فقط در کودکيش زندگي کرد) کودکی ایوان در جشنواره های بین المللی پانزده جایزه برد، از جمله شیر طلای جشنواره ونیز و جایزه بزرگ جشنواره سن فرانسیسکو.
Andrey Rublyov
فیلم بعدی او اندری روبلف، درباره راهبی در قرون وسطی بود که به بزرگترین شمایل نگار تمام دوران ها بدل شد. تارکوفسکی فیلمنامه را با همکاری میخالکف- کونچالفسکی نوشت، و به صورت سیاه و سفید فیلمبرداری کرد، به جز فصلی که در ان شمایل های روبلف با تمام غنای بصری شان به نمایش در می اید. فیلم که در سال 1966 تکمیل شد و در جشنواره سال 1969 کن به نمایش درامد، تا سال 1971 در روسیه اکران نشد، و تا انموقع شهرت زیرزمینی فراوانی به دست اورده بود. هنوز معلوم نشده که چرا فیلم را این همه مدت توقیف کردند- شاید موضوع مذهبی- فلسفی فیلم اداره ی سانسور روسیه را نگران کرده بود که این مورد دست نخورده باقی ماند، در حالی که این انتقاد که« فیلم با واقعیت تاریخی مطابقت ندارد» ( که باعث شد فیلم را در جشنواره ی بلگراد 1971 نپذیرند) قانع کننده نیست، چرا که از زندگی اندری روبلف واقعی تقریبا هیچ چیز نمی دانیم. اما والتر گودمن اشاره کرده که: « نشریه ی سازمان جوانان کمونیست از تارکوفسکی، که یک مسیحی معتقد بود، انتقاد کرد که به جای انکه روبلف را که راهبی قرن پانزدهمی بوده، به صورتی نابغه ای ذاتی نشان دهد که در اخرین دهه های سلطه مغولها و تاتارها به رنسانسی روسی در کشور کمک کرد، به او چهره یک هنرمند رنج کشیده درگیر دغدغه های درونی داده » فیلم تشکیل شده از ده اپیزود نه چندان متصل به هم، که دوران پربار زندگی این نقاش را در فاصله ی 1400-1425 تصویر می کند. روسیه هنوز از یوق تاتارها ازاد نشده بود، و جهانی که روبلف می شناخت دنیای وحشی بود با خشونت فئودالی و بی رحمی زنجیره ای. خود کلیسا نیز درگیر مبارزه با بقایای الحاد بود. فیلم کشمکش میان هنرمند و هراس و همدلی اش از مصیبت های دوروبرش را دراماتیزه می کند. در یکی از اپیزودها یک شمایل نگار یونانی به نام تﺌو فانس از روبلف دعوت می کند که در نقاشی کلیسای جدید کمکش کند، و رقابت حرفه ای انها را که از تفاوت های مذهبی سرچشمه میگیرد را می بینیم. در تقابل با ان شمایل نگار سنتی که بر گناه اولیه تکیه می کند روبلف بر اعتقادش به انسان در مقام جایگاه خداوند پای می فشارد- اعتقادی که به شکل فزاینده ای توسط انزجارش از شرارت هایی که دوروبرش می بیند تهدید می شود. بعد تر، وقتی نقاشی های دیواری تازه ای در کلیسای جامع می کشد، تاتارها و متحدان روسی شان به شهر یورش می اورند. درهای کلیسا را می شکنند و همه ی پناه جویان به کلیسا را قتل عام می کنند. روبلف، که نقاشی اش نابود شده، سرانجام مجبور می شود برای نجات جان دختر کرولالی دست به خشونت بزند. جان دختر را نجات می دهد، ولی نمی تواند مانع از دیوانگیش بشود، و تاتارها می برندش. روبلف که روزه سکوت گرفته، تصمیم می گیرد که دیگر نقاشی نکشد. او در حال اوارگی گذرش به دهکده ای ویران می افتد. نگهبانان شاهزاده از راه می رسند، در پی صنعت گری هستند که بتواند به افتخار پیروزی اربابشان یکی از ان ناقوس های عظیم را که صدای جادویی روسیه محسوب می شود، قالب ریزی کند. ناقوس ساز ده از طاعون مرده، اما پسرش بوریسکا ادعا می کند که راز کارش را می داند. درواقع، تنها راز او این اعتقاد تا حدی جنون امیز است که اصلا این کارعملی است، تا اینکه سرانجام این ناقوس با موفقیت به صدا درمی اید. این دستاورد اعتقاد روبلف را به انسانیت و هنر تقویت می کند، و او در نقاشی هایی که در سکانس مونتاژی پایان فیلم شکل می گیرد، ایمانی را که ازان انهاست تصدیق می کند.
تارکوفسکی گفته: « از ان نوع فیلم های تاریخی که ربطی به زمان حال ندارند سردرنمی اورم. برای من مهم ترین چیز استفاده از مصالح تاریخی برای بیان ایده ها و خلق شخصیت های معاصر است. » و در واقع، گرچه اند ری روبلف به زیبایی تمام در لوکیشن هایی فیلمبرداری شد که واقعا روبلف در انها بسر برده، و در ان جزﺋیات به دقت مورد توجه قرار گرفت، اهمیت فیلم از مکان های تاریخی اش بسیارفراتر می رود. این یک تمثیل سیاسی جهانی است که در ان واکنش های انسان به جنگ، هرج و مرج و سرکوب به شکل دراماتیکی عرضه شده است. این فیلم همچنین تاملی است بر مسئولیت هنرمند، و اشکارا به موقعیت خود تارکوفسکی در اتحاد شوروی نیز ربط پیدا می کند. دیوید تامپسن فیلم را به خاطر تصویری ستود از دنیایی که « هم یک دوزخ واقعی ست روی زمین و هم جهانی بروگلی- جهانی در عین حال پرشور واصیل » اما نظریه تارکوفسکی را نخ نما دانست. این نظر خیلی از منتقدان نبود، بیشتر انها با نظر نایجل اندروز موافق بودند که اندری روبلف را « یکی از شاهکارهای مسلم روسیه ان دهه » به حساب اورد.
Solaris
فیلمنامه تارکوفسکی برای سولاریس ( 1971 ) بر اساس رمان علمی خیالی از نویسنده لهستانی استانیسلاو لم نوشته شده بود – رمانی که به جای تکنولوژی بر روانشناسی متمرکز است. دانشمندان یک ایستگاه فضایی که در مدار یک سیاره دوردست قرار داد، دچار مشکلی عذاب اور می شوند، چرا که اقیانوس عجیب ان سیاره با جسمیت بخشیدن به بخشهایی ازگذشته کسانی که به فضای سیاره نزدیک شده اند، انها را مجازات می کند و کاری می کند که دردناکترین اشتباه ها و گناهان زندگی شان را از نو تجربه کنند. پنه لوپه هیوستون این گونه فیلم را توصیف کرد : « پاسخ روسیه به 2001 : یک ادیسه فضایی، به لحاظ نمایش تجهیزات سینمایی بلکه به لحاظ کیفیت تئوریک ایده هایش .» و گاوین میلار فیلم را به دلیل« جستجوی جذاب ریشه های عشق و ارتباطش با زمان، خاطره وهویت» ستود. این فیلم بسیار زیبا و اسرارامیز برنده ی جایزه ی ویژه ی هيئت داوران جشنواره کن شد.
فیلم( برخلاف کتاب) در مزرعه ای در روسیه اغاز می شود با دریاچه ها و باغهایی همچون مکان داستانهای تورگینف، که کریس کلوین فضانورد – روانشناس به دیدن والدینش امده. از اینجا به بعد این قهرمان کم و بیش عبوس را در سفری به ایستگاه فضایی در مدار سولاریس همراهی می کنیم. ورود به انجا استادانه به نمایش درمی اید- در ان ایستگاه فضایی، که به نظر متروک می اید، در واقع فقط دو دانشمند ساکن اند، که هردو به شکل جنون امیزی درگیر مصیبت های از نو زنده شده شان هستند. خود کلوین نیز به زودی با همسرش هاری( ناتالیا باندارچوک ) روبه رو می شود که مدت ها پیش خودکشی کرده، اما اکنون ظاهرا باز زنده شده . کلوین ابتدا می کوشد از شرش خلاص شود. اما از انجا که زن در ذهن او زنده است سولاریس می تواند او را بازسازی کند، وکلوین دیگر نه میتواند نابودش کند و نه کمکش کند. خود تارکوفسکی توضیح داده که :« نکته ماجرا ارزش هر کدام از رفتارها و اهمیت هر کدام از اعمال ماست، حتی پیش پا افتاده ترینشان. هیچ عملی را نمیشود عوض کرد... غیر قابل برگشت بودن تجربه انسانی چیزی است که به زندگی و اعمال ما معنا و تشخص می بخشد.»
Zerkalo
می شود ادعا کرد که مضمون آینه( 1975 ) نیز همین است. این فیلم جنجالی به عنوان یک اتوبیوگرافی، خود تارکوفسکی را در سنین مختلف تا زمان حال نشان می دهد و بیشتر بر نوجوانی اش در پرده لینکو یعنی دوران وحشت استالینی متمرکز است. نقش مادر تارکوفسکی را دو بازیگر مختلف بازی می کنند و شعرهای پدرش در انسجام بخشیدن به این فیلم پیچیده نقش مهمی دارد. چنانکه هربرت مارشال می نویسد، فیلم« چند لایه است و در زمان و مکان، و درتجسم عینی و ذهنی، مدام عقب وجلو می رود» مصالحش از خاطرات و رویاهای کارگردان تا فیلم های خبری جنگ داخلی اسپانیا و کشمکش مرزی روسیه و چین بر سر رودخانه اوسوری گسترده است. فیلم بدون هیچ پیش زمینه ای از سیاه و سفید به رنگی کات می کند، پاساژهای موسیقی دار را به شکل ناگهانی قطع میکند هربرت مارشال فیلم را« تصویر کودکی ایوان در آینه» می داند، « از این نظر که ان فیلم بیوگرافی عینی یک کودک روسی در جنگ جهانی دوم بود، و آینه بیوگرافی ذهنی یک کودک روسی در دوران استالین است.» مارشال فیلم را اغلب گیج کننده و اسرارامیز می داند - « چندین فیلم درهم بافته شده است.» در روسیه که محکوم کردن استالینیسم نگرانی زیادی را موجب می شدف منتقدان حزب به ان به عنوان فیلمی نخبه گرا به شدت حمله کردند.
حتی فیلمساز کهنه کار سرگی گراسیموف که فیلم را به عنوان« کوششی برای تحلیل روح انسان» ساخته « مردی بسیار بااستعداد» به رسمیت شناخت، گلایه کرد که « فیلم با ارزیابی سوبژکتیو از جهان اطراف اغاز می شود، این ناگزیر دایره مخاطبانش را محدود می سازد» فیلم در سال 1975 در روسیه به نمایش درامد اما آن را« درجه سه » ارزیابی کردند که معنیش این بود که فقط کپی های معدودی از ان چاپ کردند و در سینماهای درجه سه و کلوبهای کارگران نمایش دادند، در نتیجه از پرداخت پاداش نقدی به عوامل فیلم خودداری کردند. ایوور مونتاگ می نویسد: « فکر نمی کنم کسی از فیلمهای تارکوفسکی لذت ببرد، این فیلمها بسیار ازاردهنده و عذاب اور، و در بهترین حالت مسحورکننده اند ... یادتان باشد، او متعلق به نسلی است که وقتی بچه بود در کشورش بیست میلیون نفرمردند. اما وقتی ادم یک فیلم را از او می بیند، دلش می خواهد دوباره آن را ببیند و دوباره و دوباره ; افکار به شکل زنجیره ای به ذهن آدم هجوم می اورند.» دیوید تامپسن یکی از معدود کسانی است که معتقد است تارکوفسکی را بیش از حد بزرگ کرده اند:« شکوه فیلمهای تارکوفسکی نباید شکافی را پنهان کند که میان تلاش اوبرای یافتن کمپوزیسیون های شاعرانه و جستجوی واقعی آدم ها یا جامعه وجود دارد.» اما برای کارگردان جوانی چون سرگی پاراجانف « تارکوفسکی پدیده ای است... حیرت انگیز، غیرقابل تکرار، تقلید ناپذیر و زیبا... اول اینکه اگر کودکی ایوان نبود نمی دانم چه می کردم و ایا اصلا به سینما روی می اوردم یا نه... من تارکوفسکی را کارگردان شماره یک اتحاد شوروی می دانم... او نابغه است.»
Stalker
تارکوفسکی با ساخت استاکر ( 1979) باز به دنیای داستانهای علمی خیالی با شالوده ای از جامعه شناسی و روانشناسی روی اورد، که اقتباس ازادی بود از رمانی از ارکادی و بوریس استروگاتسکی متعلق به سال 1973. مکان ماجرا در رمان امریکای شمالی بود، اما تارکوفسکی ان را به خراب ابادی صنعتی منتقل کرد که، گرچه هرگز مشخص نمی شود، اما قرار بود اتحاد شوروی باشد( فیلم را در استونی فیلمبرداری کردند). داستان بیشتر در محوطه ای اسرارامیز به نام « منطقه » می گذرد که دران اتاقی هست که ارزوها وتخیلات انسان در ان عملی می شود . اما به این منطقه ی پرخطر فقط به کمک یک « استاکر » می توان سفرکرد که به شکل غیرقانونی برای عبور از محوطه ممنوع مسافران را راهنمایی می کند.
Nostalghia
اولین فیلمی که تارکوفسکی به کلی خارج از اتحاد شوروی ساخت نوستالژیا (1983) بود. فیلم که انرا در حوالی حمام های اب گرم وینونی در تپه های توسکانی فیلمبرداری کردند، درباره تبعید مردی روس است که می رود ایتالیا تا درباره زندگی یک اهنگساز روسی در قرن هفدهم تحقیق کند. وینسنت کنبی در نقدش در نیویورک تایمزنوشت: « گورچاکف خیلی کم تحقیق می کند و بیشتر در حال تفریح است، که اغلب شکل فلاش بک ها و تخیلاتی زیبا به خود می گیرد... زیبایی، به نظرم، واقعا موضوع این فیلم است... تارکوفسکی شاید یک شاعر سینما باشد اما شاعری ست با دایره ی لغات محدود. همان تصاویر در نهایت ملال اور، درهمه ی فیلمهایش تکرار می شود. همان چشم اندازهای مرطوب، مرداب ها، تپه هایی در مه و ساختمان هایی مخروبه با سقف هایی که از ان اب چکه می کند»  ایوت بیرو در ویلج وویس گرچه نگاهی انتقادی به تارکوفسکی داشت ولی نسبت به زیبایی فیلم گشاده روتر بود. او نوشت :« نوستالژیا به طرز باشکوه و ازاردهنده ای، چنان که در خود فیلم هم اشاره شده، زیباست، اما تا حدی به همین دلیل دچارعدم توازن می شود و متاسفانه در جستجوی نومیدانه اش برای یافتن زیبایی راه گم می کند.» جان پرسید:« ایا دشواری فیلم تارکوفسکی را جایزه هایش توجیه می کند؟ ایا این همه new statesmanکلمن در تشویش رازگونه در اینجا تجسم بیرونی اندوهی شخصی نیست ؟ ... ان مه ها، استخرها، و از همه مهمتر ان باران شدید....؟» فیلم در جشنواره کن برنده ی جایزه ی ویژه شد.
در سال 1983 تارکوفسکی نمایش بوریس گودونف را در کانورت گاردن لندن به صحنه برد. بعد در ژوئيه سال 1984 به غرب پناهنده شد، اعلام کرد که تقاضایش برای تمدید اقامتش در خارج از کشور از طرف مسکو بی جواب مانده، و در صورت بازگشت به وطن به او اجازه ساخت فیلم نخواهند داد. تارکوفسکی با اشاره به دشواریهایش در گذشته گفت:« من بیست و چهار سال برای اتحاد شوروی کار کرده ام، برای سازمانی دولتی که تمام فعالیت های فیلمسازی در ان متمرکز است و فقط شش فیلم ساخته ام. می توانم بگویم که در این بیست وچهار سال، هیجده سالش بیکار بوده ام.» به این ترتیب او در اروپای غربی ماند.
Offret
فیلم اخرش ایثار( 1986) درجزیره گوتلند به مدیریت سوون نیک ویست فیلمبرداری شد. ایثارقصه روشنفکر سالخورده ای است که ظاهرا موفق می شود با ایمانش دنیا را نجات دهد. الکساندر، خانواده و دوستانش در شب تولدش در خانه ای ویلایی در جزیره ای در سوئد دور هم جمع شده اند. میهمانی با بحث پیش می رود. فاجعه ای نامشخص – احتمالا جنگ اتمی – روی می دهد. نامه رسان محل که مهمان انهاست به الکساندر می گوید که اگر شب را در خانه خدمتکارشان، که میگویند ساحره است بگذراند، دنیا را نجات داده است. الکساندر این کار را می کند و صبح که از خواب بیدار می شود، همه چیز به حال اول برگشته است. انچه که می تواند کابوس یک پیرمرد باشد شاید در واقع یک سفر مخاطره امیز معنوی باشد اما الکساندر نمی تواند ما را راهنمایی کند چون عقلش را از دست داده است. تارکوفسکی در مصاحبه ای در سال 1986 درباره ایثار گفت:« این فیلم بحثی را مطرح می کند که به نظر من خیلی اهمیت دارد; فقدان فضای فرهنگی برای معنویت. ما حوزه ی امکانات مادی و تجربه های مادی مان را گسترش داده ایم، بی انکه به تهدیدی فکر کنیم که محروم کردن انسان از ابعاد معنوی به وجود خواهد اورد. انسان در رنج است، اما نمی داند چرا، دلم می خواست نشان دهم که انسان می تواند با تجدید پیمان با خود و سرچشمه های معنوی اش، رابطه اش با زندگی راعوض کند. و یک راه بازیابی کمال اخلاقی .... یافتن توان برای ایثار است.»
ایثار را سونسک فیلم اینداستری به کمک سرمایه های دیگری از یک شبکه ی تلویزیونی سوئدی و یک شبکه امریکایی و یک کمپانی فرانسوی تهیه کرد. اثری به لحاظ بصری زیبا، با ریتم کند، به شدت شخصی، که مقابل هر مفهومی جز مفهوم مورد نظرش مقاومت می کند: نمی شود از ان برای هیچ نوع منظور تبلیغاتی یا پروپاگاندا سوﺀ استفاده کرد.
چند ماه پس از نخستین نمایش ایثار در جشنواره فیلم نیویورک، تارکوفسکی در پاریس از سرطان ریه درگذشت.
او دوبار ازدواج کرد. از ازدواج اولش با ترینا روچ یک پسر داشت، و از ازدواج دومش با لارینسا تگورکینا در سال 1970 یک پسر دیگر.
گرچه انتخاب یک فیلم از میان اثار تارکوفسکی کاری است نابجا اما بیشتر علاقمندان او سه فیلم آخرش یعنی  فیلمهای استاکر ـ نوستالژیا  و ایثار را از بهترین آثار او می دانند.

فیلم شناسی آندره تارکوفسکی :
کودکی ایوان ( 1962 )
اندری روبلف ( 1966 )
سولاریس ( 1972 )
آینه ( 1974 )
استاکر ( 1979 )
نوستالژیا ( 1983 )
ایثار ( 1986 )

فیلمنامه ها:
باد ملایم ( با همکاری گرنشتاین ) ( 1986 )
هوفمانیانا ( 1975 )
ساردور ( با همکاری الکساندر میشارین ) ( 1978 )

مستندهای تلویزیونی
زمان سفر ( 1982 )
فیلمهای دانشجویی
ادمکش ها ( 1958 )
امروز مرخصی در کار نیست ( 1959 )
غلتک و ویولن ( 1960 )

کتاب ها
پیکرسازی درزمان ( 1986 )
ویرایش دوم ( 1989 )
زمان در دل زمان: خاطرات ( 1991 )

تئاترهای کارگردانی شده توسط تارکوفسکی
هملت ( مسکو ) 1977
بوریس گودونف ( لندن ) 1983

فیلم هایی درباره تارکوفسکی
شاعر سینما: اندری تارکوفسکی ( دوناتلا بالیوو ) 98 دقیقه( 1984)
مرثیه ی مسکو ( الکساندر سوخوروف ) 88 دقیقه( 1986)
در جستجوی زمان گمشده: تبعید ومرگ اندری تارکوفسکی(ابو دومان)1987
به کرگردانی اندری تارکوفسکی ( میشل لژیلوفسکی) 101 دقیقه (1988)
یک روز اندری ارسه نویچ (کریس مارکر) 1999

۱۳۸۸ بهمن ۱۴, چهارشنبه

دانلود فیلم The Decline of the American Empire 1986 با لینک مدیافایر


دانلود فیلم The Decline of the American Empire 1986 با لینک مدیافایر
imdb: 7.3/10
کارگردان: دنیس آرکاند
براي دانلود روي خواندن مطالب ديگر کليک کنيد 





Le déclin de l'empire américain 1986

http://www.mediafire.com/?sharekey=24312c916d1f1780ab1eab3e9fa335cafee46c6f6878a05e


۱۳۸۸ دی ۲۹, سه‌شنبه

دانلود فیلم کلاسیک Manon des sources 1986 مانون چشمه ( دختر چشمه) دانلود با لینک مدیافایر


دانلود فیلم کلاسیک Manon des sources 1986  مانون چشمه دانلود با لینک مدیافایر
imdb: 8.0/10
کارگردان: کلود بری
براي دانلود روي خواندن مطالب ديگر کليک کنيد 
سینمای فرانسه، کلود بری، دختر چشمه 1986، Manon of The Spring 1986





«كلود بری»، بازیگر، كارگردان، فیلم‌نامه‌نویس و تهیه‌كننده‌ سرشناس سینمای فرانسه روز ‌١٢ ژانویه در سن ‌٧٤ سالگی درگذشت. «بری» كه به "پدر‌خوانده" سینمای فرانسه معروف بود، با چند نسل از بازیگران مطرح فرانسه در فیلم‌هایش كار كرد و در سال ‌١٩٦٣ برای فیلم كوتاه «مرغ» موفق به كسب جایزه‌ اسكار شد.
وی اگرچه به‌عنوان بازیگر و كارگردان در فرانسه مطرح شد، اما عمده موفقیت او در مقام تهیه‌كنندگی بود. ازجمله آثار برجسته‌ای كه وی تهیه‌كنندگی آنها را برعهده داشت می‌توان به «Tess» ساخته «رومن پولانسكی» و «خرس» ساخته «ژان ژاك» اشاره كرد.
«بری» یكی از تهیه‌كنندگان كمدی «به جنگل خوش‌آمدی»، پرفروش‌ترین فیلم تاریخ سینمای فرانسه بود و آخرین جایزه‌ مهمی كه فیلم‌های «كلود بری» كسب كردند، جایزه‌ سزار بهترین فیلم سال ‌٢٠٠٨ برای «راز دانه» ساخته‌ «عبدالطیف كچیچه» بود.


دانلود فیلم کلاسیک jean de Florette 1986 ژان دو فلورت با لینک مدیافایر


دانلود فیلم کلاسیک  jean de Florette 1986 ژان دو فلورت با لینک مدیافایر
imdb: 8.0/10
کارگردان: کلود بری
براي دانلود روي خواندن مطالب ديگر کليک کنيد 
فیلم فرانسوی ، کلود بری








برای اطلاعات بیشتر به این لینک بروید


۱۳۸۸ دی ۲۱, دوشنبه

دانلود مستقیم فیلم Blue Velvet 1986 مخمل آبی دانلود با لینک مدیافایر و زیرنویس فارسی


دانلود مستقیم فیلم  Blue Velvet 1986   مخمل آبی دانلود با لینک مدیافایر و زیرنویس فارسی
imdb: 7.8/10
کارگردان: دیوید لینچ
براي دانلود روي خواندن مطالب ديگر کليک کنيد
  دانلود مستقيم فيلم دیوید لینچ ، دانلود فیلم مخمل آبی، دانلود مستقیم فیلم مخمل آبی، دانلود فیلم Blue Velvet 1986 ، Blue Velvet 1986، Blue Velvet 1986 ،  






دانلود
 pass: asanfilm.blogspot.com
زیرنویس
 
مخمل آبي روايتي داستاني سرراست با زيرساختي سوررئال است. در واقع مي‌توان گفت مخمل آبي آغاز راه پر فراز و نشيب سينمايي فيلمسازي مستعد همچون لينچ بود. در اين روايت مرموز آنچه مسلم است تجربه نوآوري در زبان سينمايي لينچ است، توجه به ايهام و فضاي وهم‌آلود و تعليق آن هم نه از نوع تجربه شده و كلاسيك آن؛ توجه مفرط به ضمير ناخودآگاه كه فرويد روانشناس فقيد نظريه‌پرداز بزرگ آن است. ضمير ناخودآگاه مسئله‌ايست كه به شكلي تلويحي دستمايه آثار لينچ قرار گرفته است. اين نوع نگرش از مخمل آبي شروع مي‌شود و در بزرگراه گمشده و جاده مالهالند ادامه مي‌يابد. با اين اوصاف مخمل آبي فيلمي نيست كه بتوان آن را روانشناسانه محض قلمداد كرد. به نظر مي‌رسد لينچ خود را مسئول اثبات نظريه جنجال برانگيز فرويد مي‌كند. به هر حال اين نگاه كه مايه روانشناسانه دارد در زبان سينمايي او شكل محسوس به خود نگرفته است و اين از ويژگيهاي سوررئاليسم است و نه مزيت آن. لذا نمي‌توان حكم داد كه چنين فيلمي كاملاً روانشناسانه و يا اجتماعي محض است. هر چند ساديسم و مازوخيسم نقطه تكيه روايت مخمل آبي است.
مخمل آبي در كارنامه لينچ قبل از بزرگراه گمشده و جاده مالهالند قرار مي‌گيرد و همانگونه كه ذكر شد آغاز تجربه زبان لينچ در بيان روايت است. بنابر اين كمتر با پيچيدگيهاي فيلمهاي بعدي مواجه هستيم. داستان تقريباً خطي و سرراست است و گره خاصي بين حقيقت و مجاز وجود ندارد. تمام بخشهاي داستان در حقيقت به سر مي‌برند و به رغم جاده مالهالند و بزرگراه گمشده رويايي ديده نمي‌شود. با اين وجود، فيلم نسبت به دو نمونه ياد شده داراي تعليق و عمق بيشتري است. درگيري مخاطب با آدمهاي فيلم عمقي است و نشانه‌هاي پيچيده باعث نمي‌شود تا بيننده خط اصلي را گم كند و روايت را از دست بدهد. براي همين است كه بايد فيلمي مثل مالهالند را چند بار ديد اما تماشاي اين فيلم دو بار كافي است.
فيلم نگاه اجتماعي غامضي دارد و رسالتش انتقاد شديد اجتماعي است. لينچ همچون يك آگاه دلسوز دردهاي اجتماعي مانند دگرازاري، همجنس‌بازي، فحشا، اعتياد و سركشي آنها را گوشزد مي‌كند و به تصوير مي‌كشد. در سكانس اوليه محيطي سرسبز را مي‌بينيم كه در نگاه نخست جز پاكي و سبزي و طراوت چيزي در خود ندارد. اما لينچ دوربين خود را همچون يك اديسه ماجراجو به عمق گياهان مي‌برد و حشرات زشت را نشان مي‌دهد. اين حشرات نماد بزهكاران هستند كه بدون وجود آنها جامعه كماكان با طراوت، شاداب و سبز خواهد بود. جامعه آبستن بزهكاري و خلاف است و در برخوردهاي اوليه هيچ‌يك به چشم نمي‌آيند و با خوشبيني احمقانه با مكاشفت نيز در نظر نمي‌آيند.
جفري (با بازي كيل مك لاچلان) جواني است بي‌باك، شفاف و پاك. او ابتدا از وجود حشرات زشت داخل گياهان بي‌اطلاع است. او گوش بريده‌اي پيدا مي‌كند كه در محاصره مورچه‌هاست. مورچه‌ها كه از جنس همان حشرات هستند دار و دسته فرانك (با بازي دنيس هوپر) آدم‌دزد هستند. فرانكي كه شوهر و فرزند دروتي (با بازي ايزابلا روسيلني) را براي نيل به اهداف ساديستيك خود و در سيطره ضمير ناخودآگاه دزديده است. پلان گوش بريده و مورچه‌ها به جز اينكه گره اوليه داستان و تعليق ابتدايي را توليد مي‌كند رسالت ديگري نيز دارد. لينچ با اين پلان ما را به ياد «سگ اندلسي» لوئيس بونوئل و سالوادور دالي پيشكسوت سوررئاليسم در سينما مي‌اندازد. در سگ اندلسي چند پلان از رژه مورچه‌ها روي دست قهرمان داستان را مي‌بينيم. اين يادآوري هم نوعي عرض ارادت است و هم نوعي اطلاع‌رساني از اينكه با چه سبكي روبرو هستيم. فرانك به طرز غريبي از بدن دروتي استفاده مي‌كند. از آن لذت مي‌برد و جاي لذت جنسي را براي او با پذيرفتن انتزاعي خشونت به شكل جايگزيني ارزشها و اميال غريزي عوض مي نمايد. دروتي دوست دارد به جاي احساس لذت جنسي كتك بخورد چون اين را يك ارزش مي‌داند. مهم نيست كه اين ارزش از نظر ديگران مورد مواخذه يا تمسخر قرار بگيرد يا خير. آنچه اهميت دارد پذيرش خشونت است. چيزي كه براي انسان فطرتاً قابل قبول و تباين نيست اكنون به نوعي دارو و مخدر تبديل مي‌شود. چيزي كه دروتي را از تفكر باز مي‌دارد و او نماينده اجتماعي است كه فطرت پاك را از دست داده است. جفري كه نقطه مقابل است وارد اين جامعه (به طور عموم) و در تقابل با فرد لجام گسيخته و آلوده به شهوت خشونت‌زده (به طور خاص) قرار مي‌گيرد. نقطه عطفي كه لينچ براي اين تقابل در نظر مي‌گيرد جالب است: سكس. وقتي جفري با دروتي هماغوش مي‌شود از اين كار لذت مي‌برد و اين نشان دهنده سلامت اوست اما براي دورتي اين امتياز يا لذت نيست. او از جفري مي‌خواهد كه او را كتك بزند. لينچ بسيار زيبا عقيم شدن جامعه و فرد را از نظر ارزشهاي بصري و از نوع سرسپردگي ساديستيك و روان‌پريش به تصوير مي‌كشد. آيا ما به ازاي متقابل از نوع زنانه در فيلم براي دروتي وجود دارد؟ بله، او دختري است درست از جنس جفري به نام سندي (با بازي لورا درن) كه نيمه مكمل جفري است. او كسي است كه جفري را از نقص به كمال مي‌رساند و آنها يكديگر را همپوشاني مي‌كنند. هر دوي آنها با هم پرنده‌اي مي‌شوند كه حشرات را شكار مي‌كند. به نماد پرنده دقت كنيد. در يك سكانس پرنده‌اي را مي‌بينيم كه يك حشره را شكار كرده است. پيشتر از اين سكانس هم سندي خوابي را تعريف كرده بود كه در آن پرنده‌ها آمده بودند، طبيعت به طراوت رسيده بود و ظلمت با ظهور عشق رخت بر بسته بود. لينچ نتوانسته رويا را از سوررئاليسم خود حذف كند منتها اين بار رويا به جاي تصوير تعريف مي‌شود.
فرانك روان‌پريش است و سرآمد همه بزهكاران. او حشره‌ايست كه در نهايت به منقار پرنده شكار مي‌شود. او پذريش خشونت را تبديل به ارزش كرده است. وقتي جفري را كتك مي‌زند زن همدستش با غرور تمام مي‌رقصد و ديگران هيچ انزجاري نشان نمي‌دهند. در اينجا تنها دروتي است كه فرانك را منع مي‌كند. او پذيرفتن اين ارزش معكوس را تنها براي خود مي‌پسندد و نشان مي‌دهد كه هنوز رگه‌هايي از معرفت در وجودش باقي مانده است.
لينچ از رنگ نيز به عنوان نماد استفاده كرده است. رنگ آبي نماد گناه و شهوت است. چيزي كه بزهكاران اجتماعي و بدون فطرت (اگر بخواهيم كلي‌تر نگاه كنيم) به آن اعتياد دارند. دقت كنيد كه در گوشه و كنار فيلم مخمل آبي به چشم مي‌خورد. فرانك يك تكه مخمل آبي را چون معتادي كه بايد زود موادش را مصرف كند در دهان مي‌گذارد و آن را در انتها لوله كرده و در دهان شوهر دروتي كه گوشش را بريده است قرار مي‌دهد. لباسي كه بر تن دروتي سكس‌زده است مخمل آبي است. نماد رنگ آبي بعدها در فيلم جاده مالهالند تكرار شد. رنگ قرمز نماد غريزه است. پرده‌هاي خانه دروتي به رنگ قرمز هستند و هرجا جفري با دروتي تماس دارد قسمتي از پرده‌ها در كادر قرار دارند. رنگ‌پردازي اتاق دروتي هم قرمز است. كوبريك بعدها از اين نوع سمبليسم در Eyes Wide Shut استفاده كرد. رنگهاي ابي و قرمز در اين فيلم نيز به وفور استفاده شدند.
«مخمل آبي» فيلمي در انتقاد بزهكاري و فحشاست. لينچ تنها طرح سوال نكرده است. او دواي درد اجتماع مدرن امروز را درستي و عشق مي‌داند. او پليديها و راه مقابله با آنها را به درستي نمايش مي‌دهد. اين فيلم در نكوهش و آسيب‌شناسي سادومازوخيسم نيز هست. از لحاظ مضامين روانشناسي بحث‌هاي مفصلي در ارتباط با فيلم مي‌توان ارائه كرد كه در اين مقال نمي‌گنجد. هرچند اين سبك بارها توسط خود لينچ تكرار شد اما مضمون ناب و روايت بي‌پرده آن هنوز يكه باقي مانده است. مخمل آبي ماندگار است، همانطور كه خود لينچ در سينماي مستقل آمريكا جاودان خواهد ماند.

درباره ديويد لينچ:
ديويد لينچ کارگردان صاحب سبک و شهير آمريکايي، از جمله کارگردان‌هاي مطرح در سينماي افسار گسيخته و رو به زوال فعلي هاليوود محسوب مي‌شود. لينچ در 20 ژانويه 1946 در ميسولا‌، ايالت مونتاناي آمريکا متولد شد. کارگرداني که در کنار افرادي چون هال هارتلي، جيم جارموش، کوئينتين تارانتينو، جوئل کوئن و ... در زمره کارگردان‌هاي مستقل سينماي آمريکا طبقه‌بندي مي‌شود. البته خود لينچ همچون ساير افراد نامبرده هيچگاه مايل نبود نامش در چنين ليستي قرار بگيرد. چون آن را تنها سياستي هاليوودي جهت جلب تماشاگر و فروش فيلم مي‌داند. در بررسي آثار لينچ بايد به شناختي حداقل از فرم، سبک و اجرا رسيد. آثار وي از ديدگاه سبک‌شناسي به دسته آثار پست‌مدرن و سورئال تعلق دارند. آثاري که ذهن بيننده را پيشاپيش به سمت لوئيس بونوئل در سينما و سالوادور دالي و رنه مگريت در نقاشي مي‌کشاند. تلفيق طنز و نگاهي بدبينانه به محيط اطرافش خاطره فراموش نشدني شاهکار‌هاي لوئيس بونوئل را در ياد انسان زنده مي‌سازد. هر چند خودش مي‌گويد فيلم‌هاي زيادي از بونوئل نديده است و چيز کمي از سورئاليسم مي‌داند اما لينچ تلخ‌انديش نيز نمي‌تواند منکر سورئاليسم نهفته در آثارش شود. کارگرداني که ديوانه‌وار عاشق استنلي کوبريک آخرين پيامبر سينما و نيز بيلي وايلدر فقيد بود. فيلم‌هاي لينچ از لحاظ بصري به جهت آشنايي او با دو مقوله نقاشي و انيميشن و اينکه هنر و علاقه اصلي او اين دو مورد مي‌باشند، سرشار از صحنه هاي گرافيکي، جلوه هاي تصويري و رنگي مي‌باشند. از عالي‌ترين نمونه‌هاي انيميشن ساخت در آثار وي فيلم‌هاي شش شخص بيمار مي‌شوند، داستان پسربچه و دامبلد هستند. ميزانسن‌هاي بسيار قوي در آثاري چون داستان استريت و بزرگراه گمشده همراه با استفاده بسيار مناسب از موسيقي تعليق آور (در تمامي آثار) و نيز کاربرد بجا و عالي از استيدي‌کم و همراه شدن آن با تکنيک فيلمبرداري آبژه (يا P.O.V. در تمامي آثار) و نهايتا همراه شدن اين موارد با کارگرداني بسيار قوي، آثار لينچ را از لحاظ فرم اجرايي در سطح مطلوبي قرار مي دهد. اما شايد مهمترين نکته در بين تمامي خصلت‌ها و تکنيک‌هاي کاري يک هنرمند ايده، انديشه و فکر اثر وي باشد. لينچ در فيلم‌هايش دنياي را به تصوير مي‌کشد که آميزه‌اي است ناآرام از معصوميت و تباهي، زيبايي و انحطاط، عشق و نفرت و چشم‌انداز‌هاي تيره و تار، که چندان قابل توضيح نيستند. گريز و فرار وي از قدرت و عوامل آن و نيز سيستم‌هاي منفعل کننده بشري و هراس و گريز آدم‌هاي فيلم‌هايش از اين سيستم‌ها همواره نکته‌اي اساسي در آثار وي مي‌باشد. دست و پاي انسان معاصر به واسطه‌ي سيستم‌هايي خود ساخته از او بسته و منفعل است و همگي اين مسائل ياد‌آور جملات معروف فريدريش ويلهلم نيچه بزرگمرد تاريخ انديشه در کتاب غروب بتهاست که مي‌گويد: اگر انسان براي چراي زندگي خود دليلي بياورد کم و بيش به هر چگونه‌اي مي‌سازد. و يا در جايي ديگر: من از همه‌ي سيستم‌سازان گريزانم و از آنان روي گردان. سيستم‌سازي خلاف درست کرداريست. هراس شخصيت بتي/داين از سيستم هاليوودي گزينش بازيگر در فيلم جاده مالهالند، هراس شخصيت فرد/پيت از باند تبهکار ساخت فيلم هاي پورنو در شاهراه گمشده، هراس دختر و پسر جوان از باندي مرموز و ناشناخته در فيلم مخمل آبي، هراس پسربچه از سيستم خانواده در داستان پسر بچه، هراس مرد فرانسوي از کابوها در مرد فرانسوي و کابوها و نهايتا نابود شدن و به عبارتي بهتر تباه شدن انسان‌هاي فيلم‌هاي وي همراه با آسيب رساني به محيطشان، بيانگر اساس انديشه فکري لينچ مي‌باشد.
در واقع شخصيت‌هاي ساخته و پرداخته ذهن او آدم‌هايي هستند به شدت آسيب پذير، سردرگم و دلزده از روزمرگي. از نگاه ديگر و بررسي آثار وي از منظر سبک‌شناسي قدم به حيطه‌ي سورئاليسم و پست مدرنيسم مي‌گذاريم. علاوه بر اين دو مورد، هنر روانشناسي در فيلم‌هاي وي نمود روشني دارند. شايد فلسفه وجودي سينماي لينچ اين گفته او باشد: روانشناسي رمز و راز را از بين مي‌برد و کيفيات جادويي ذهن را ويران مي‌سازد. با روانشناسي ذهن انسان را طبقه‌بندي مي‌کنند و به تعاريف مشخصي دست مي‌زنند. راز و قدرت ذهني با روانشناسي از دست مي‌رود و امکان تجربه و جستجوي قلمرو بي‌پايان در اين قلمرو بي انتها از دست مي‌رود. حال قدم به اصلي‌ترين و برجسته‌ترين تکنيک کارگرداني ديويد لينچ مي‌شويم و آن چيزي نيست جز: شکست‌هاي زماني پي در پي در پس واقيت و رويا. در واقع لينچ با تقسيم فيلم خود به دو بخش يعني 1. رويا، توهم يا خواب و 2. واقعيت و بخش کردن هر بخش به چندين پاره و نهايتا درآميزي تکه‌ها بصورت منطقي و گاها غير منطقي اثري کاملا گيج کننده ارائه مي‌دهد که شايد با يک يا دو بار ديدن مشکل مفهومي و داستاني بيننده را برطرف نکند. افسردگي انسان‌ها و بخصوص زنان، جنون، ساديسم، سکس، خشونت، ذهن بيمار و توهم‌زا، نااميدي، عشق و ترس همگي در شخصيت هاي انساني لينچ ديده مي‌شوند. شخصيت‌هايي بظاهر آرام که در شهر و محيطي آرام‌تر و صميمانه‌تر از هر شهر ديگري در دنيا در کنار هم زندگي مي‌کنند. اما آنچه در دل اين شهر مي‌گذرد بسيار دردناکتر و دهشتناکتر از آن است که قابل تصور براي هر کسي باشد حتي براي همان ساکنان آن شهر آرام. تاثير انديشه‌هاي زيگموند فرويد و فريدريش ويلهلم نيچه دو روانکاو و انديشمند بزرگ تاريخ بشري بر آثار لينچ نيز به روشني ديده مي‌شوند. بررسي خودآگاه و ناخودآگاه، تاثير ايندو برهم، تفکيک شدن و يکي شدن ايندو، جنون ذهن بشري، گريز انسان از واقعيت، گرفتاري در چنگال سيستم‌ها، قدرت‌ها و عوامل آن‌ها نمونه‌هايي عالي در آثار وي هستند. نمونه هايي که در فيلم‌هايي چون پرسونا (اينگمار برگمن)، باشگاه مشتزني (ديويد فينچر)، سگ آندولسي (لوئيس بونوئل) و ...به وضوح ديده مي‌شوند.
از آثار اين کارگردان مي‌توان به اين موارد اشاره نمود: فيلم‌هاي بلند: مرد کله پاک‌کني، الفبا، آدم قطع عضو شده، مادر بزرگ، مرد فيل‌نما، دون، مخمل آبي، قلبا وحشي، آتش با من گام بردار، لومير و شرکا، داستان استريت، بزرگراه گمشده، جاده مالهالند. سريال‌هاي تلويزيوني: قلل دوگانه، تاريخچه آمريکايي‌ها، سمفوني صنعتي شماره يک، رويا‌هاي يک قلب شکسته شده، هتل روم. فيلم‌هاي کوتاه‌
  فیلم مخمل آبی، دانلود فیلم Blue Velvet 1986 ، Blue Velvet 1986، Blue Velvet 1986

۱۳۸۸ دی ۹, چهارشنبه

دانلود مستقیم فیلم Platoon 1986 دانلود با لینک مدیافایر و زیرنویس فارسی


دانلود مستقیم فیلم Platoon 1986 دانلود با لینک مدیافیر و زیرنویس فارسی
imdb: 8.2/10
top 250: #135
کارگردان: اولیور استون

براي دانلود روي خواندن مطالب ديگر کليک کنيد
، دانلود مستقيم فيلم اولیور استون، فیلم جانی دپ، فارست ویتاکر، دانلود فیلم های برنده اسکار






http://www.mediafire.com/?sharekey=96647bcf012b568b4012e8015643d9c8f53db35a476395eb
Password: aditkhan@hd-bb.org
زیرنویس
http://www.all4divx.com/subtitles/Platoon/Farsi+Persian/1

 دانلود مستقيم فيلم اولیور استون، فیلم جانی دپ، فارست ویتاکر، دانلود فیلم های برنده اسکار